#مرد_مجهول_پارت_191


مرد مجهول در یک قدمی او ایستاد، یک دستش را به دیوار، کنار سر او تکیه داد و با غیظ گفت:« بر نمی گردی؟ مثل این که از وضعیتت خیلی راضی بودی. هان؟ من پلیس نیستم که وظیفه ام باشه تو رو به خانواده ات تحویل بدم؛ پس می تونم تو رو دوباره به دست یه همچین گروهی بسپرم.»

سپس بلندآواز مردی را که بیرون ایستاده بود، صدا زد.

مرد وارد شد. دختر هنوز شوک زده به صورت پوشیده شده ی او خیره بود.

با نزدیک شدن مرد، دختر جیغی کشید و عقب رفت. م*س*تأصل به مرد مجهول و آن مرد می نگریست و می گریست. ترسیده خودش را به انتهای دیوار رساند، همان جا نشست و زانو در ب*غ*ل گرفت. مرد مجهول قدمی به سمت او برداشت که او بیشتر در خودش جمع شد و گریه اش شدیدتر شد. مرد مجهول به مرد اشاره کرد که دختر دیگر را از آن جا خارج کند و نزد باقی دخترها ببرد. خودش جلوی آن دختر، روی زانوهایش نشست که او هق هق کنان گفت:« نامادریم اذیتم می کنه. پدرم هم اصلاً انگار نه انگار. من به چه امیدی برم توی اون خونه. تازه، حالا هم معلوم نیست من رو راه بدن یا نه.»

سپس با صدای بلندتری گریست. رویا متأثر به او می نگریست.

مرد مجهول با لحن آرامی گفت:« آروم باش. واسه یه دختر، هیچ جا امن تر از خونه اش نیست...»

دختر حرفش را برید و گفت:« نـه... نـه... اون خونه واسه من جهنمه.» سپس با حرص اشک هایش را پاک کرد و گفت:« به خدا... به خدا اگه من رو بفرستید توی اون خونه، خودم رو می کشم.» سپس جیغ کشید:« خودم رو می کشم. دیگه تحملش رو ندارم.»

مرد مجهول گفت:« هرکس به نقطه ای رسید که از زندگی ناامید شد، باید خودش رو بکشه؟»

دختر گفت:« من دختر سر به راهی بودم. تمام طول زندگیم سعی کردم ه*ر*ز نرم. من دختری نبودم که تا تقی به توقی خورد، بخوام از خونه فرار کنم یا فکر خودکشی باشم. اون ها من رو به این جا رسوندن. اون زندگی برام شده بود جهنم که ازش فرار کردم.» سپس دوباره اشک هایش جاری شد.

مرد مجهول از جا برخاست و گفت:« فعلاً می گم ببرنت پیش بقیه ی دخترها تا بعد یه فکری به حالت بکنم. در ضمن، بعد باید برام تعریف کنی که خانواده ات چیکارت کردن که تو حاضر شدی فرار کنی.» سپس به رویا اشاره کرد که او را ببرد.

دختر، ملتمس و مظلوم گفت:« من رو نفرستید پیش خانواده ام. خوب؟»


romangram.com | @romangram_com