#مرد_مجهول_پارت_190
مرد مجهول با لحن پرتحکم، اما صدای آرامی از او پرسید:« چیکارت کردن؟»
دختر حالا دیگر بلند بلند می گریست. در همان حال تکرار می کرد:« بدبختم کردن... بدبختم کردن.»
مرد مجهول به رویا اشاره کرد که جلو برود؛ سپس گفت:« بلندش کن و ببرش بیرون.»
رویا او را که می گریست و بی تابی می کرد، بیرون برد.
مرد مجهول از باقی دخترها پرسید:« کس دیگه ای هم هست که مشکلی داشته باشه؟»
یکی از دخترها پاسخ داد:« بود؛ ولی همون دیشب خودش رو کشت.»
مرد مجهول سرش را با تأسف تکان داد و قصد خروج کرد. به آن دختری هم که گفته بود با نامادری اش مشکل دارد، اشاره کرد که خارج شود.
دختر هنوز هم بی تابی می کرد و از رو به رو شدن با خانواده اش شرم داشت.
مرد مجهول گفت:« کسی رو می فرستم تا همه چیز رو برای خانواده ات توضیح بده. تو رو دزدیدن؛ خودت نخواستی که این اتفاق بیفته. این ماجرا هم اصلاً تقصیر تو نبوده؛ پس بیخود خودت رو آزار نده.»
رو به دختر دیگر کرد و گفت:« و اما تو...»
دختر قدمی به عقب برداشت و با لجبازی گفت:« من برنمی گردم به اون خونه.»
مرد مجهول به سمت دختر خیز برداشت که او جیغی کشید و خودش را به دیوار چسباند.
romangram.com | @romangram_com