#مرد_مجهول_پارت_189
همه به رویا نگریستند.
لبخندی مهربانی زد و گفت:« نترسید. ما شما رو از دست اون عوضی ها نجات دادیم. دیگه قرار نیست فروخته بشین. این هایی که می بینین آدم های خوبی هستن. اون آدم عوضی که می خواست شما رو بفروشه، من خودم شاهد شکنجه اش بودم. پس دیگه نگران چیزی نباشین.»
یکی از دخترها پرسید:« حالا قراره با ما چیکار کنید؟»
صدای مرد مجهول آمد:« به خانواده هاتون تحویل داده می شین.»
یکی از دخترها م*س*تأصل گفت:« ولی من دلم نمی خواد برم خونه. نامادریم اذیتم می کنه.»
باز، مرد مجهول پاسخ داد:« یه نگاه به خودت بنداز. از این وضعی که داری بهتر نیست؟»
دختر به گریه افتاد. مرد مجهول به رویا اشاره کرد که دختر را به نزدش ببرد. رویا سرش را تکان داد و با گرفتن بازوی دختر، او را بلند کرد و نزد مرد مجهول برد. دختر با ترس به صورت پوشیده شده ی او می نگریست.
او گفت:« نترس، کاریت ندارم. فقط صحبت می کنیم.»
با جیغی که یکی از دخترها کشید، همه به سمت او برگشتند.
مرد مجهول سریع به او نزدیک شد، جلوی او روی زانویش نشست و پرسید:« چی شده؟»
یکی از دخترها با بغض گفت:« از دیشب درد داره. بردنش بیرون و وقتی آوردنش اینطوری شد.»
romangram.com | @romangram_com