#مرد_مجهول_پارت_188

رویا نفس عمیقی کشید و از جا برخاست.

نزد او رفت و گفت:« با من کاری داشتین؟»

او به سمت رویا برگشت و گفت:« آره. با من بیا.»

رویا با کمی طعنه پرسید:« اجازه دارم بپرسم کجا؟»

او هم به راه افتاد و گفت:« راه بیفت، خودت می فهمی.»

رویا با حرص دستانش را مشت کرد و به دنبال او به راه افتاد.

***

وارد خانه ای بزرگ و ویلایی شدند. رویا بدون آن که متوجه باشد مرد مجهول به کجا می رود، دنبال او می رفت. خانه را دور زدند و از پشت خانه وارد راهرویی شدند. آن راهرو را طی کردند و جلوی دربی ایستادند. مردی که جلوی در بود، با احترام کنار ایستاد و در را برای مرد مجهول گشود. او وارد شد و رویا هم به دنبالش. از حدود سی پله عبور کردند و وارد زیرزمین بزرگی شدند.

رویا از دیدن آن همه دختر که تقریباً نیمه عریان بودند و از ترس در خود جمع شده بودند، خشکش زد.

صدای مرد مجهول را نزدیک گوشش شنید:« این ها همون دخترهایی هستن که اون عوضی می خواست قاچاقشون کنه. اون ها الان ترسیدن. تو هم مثل اون ها دختری. شاید وقتی حرف های تو رو بشنون، آروم بشن. بهشون اطمینان بده که قرار نیست بلایی سرشون بیاریم. خوب؟»

رویا سرش را تکان داد و گفت:« باشه.»

سپس جلو رفت و با صدای نسبتاً بلندی گفت:« دخترها!»

romangram.com | @romangram_com