#مرد_مجهول_پارت_187
رویا کامل به سمت او نشست و گیج پرسید:« من که متوجه نمی شم. واسه چی نمی تونید بگید؟ به اجازه ی کی احتیاج دارید؟»
او با حفظ همان لبخندش، با انگشتش به داخل انبار اشاره کرد.
رویا پوزخندی زد و گفت:« باز هم مرد مجهول؟ چه ارتباطی به اون داره؟»
او گفت:« یه طرف قضیه خود مرد مجهوله.»
رویا به چشمان او خیره شد و گفت:« شما می شناسینش. نه؟»
آقای سهرابی از جا برخاست و گفت:« دیگه سوال های خطرناک نپرس. اگه بفهمه راجع به این موضوع حرف زدیم، هم سر من رو می بره هم تو رو.»
این را گفت و به سمتی دیگر رفت. رویا همان طور که به دور شدن او خیره شده بود، با خود زمزمه کرد:« اون می دونه.»
تازه متوجه فریادهایی شده بود که از داخل می آمد. واقعاً مرد مجهول می خواست عمل جراحی بدون بیهوشی روی او انجام دهد؟! بعد با نفرت صورتش را جمع کرد. باید همان بلایی که بر سر دختران بی گ*ن*ا*ه می آورد، بر سر خودش هم می آمد. اما هنوز هم نفهمیده بود هدف مرد مجهول از انجام این مأموریت ها چیست.
از جا برخاست و به سمتی دیگر رفت. نمی خواست صدای فریادهای مرد را بشنود.
نگاه خیره اش را به آسمان دوخته بود که با شنیدن صدای مردی به سمت او برگشت.
او به رویا گفت:« رئیس گفتن باهاتون کار دارن.»
romangram.com | @romangram_com