#مرد_مجهول_پارت_186

رویا به سمت او برگشت و خیره نگاهش کرد. او خنده ای کرد و پرسید:« چرا این جوری نگام می کنی؟»

رویا نگاهش را از او برگرفت و نفس عمیقی کشید؛ سپس گفت:« اولین روز آشناییمون رو یادتون میاد؟»

آقای سهرابی با لحن بدجنسی گفت:« مگه می شه یادم نیاد!»

رویا به سمت او برگشت و نگاه شیطنت آمیز او را دید.

خنده ای کرد وگفت:« گ*ن*ا*ه من چی بود که باید زندانی می شدم؟»

آقای سهرابی موشکافانه به رویا نگریست و پرسید:« می خوای به چی برسی؟»

رویا به نقطه ای خیره شد و گفت:« می خوام جواب یکی از مجهولات ذهنیم رو پیدا کنم.» سپس نگاهش را به او دوخت و پرسید:« رابطه ی شما با آقای فیروزنیا چی بود؟»

بار دیگر او به جای جواب پرسید:« حالا چی شده یاد اون موضوع افتادی؟»

رویا نگاهش را از او برگرفت و گفت:« اون جا نقطه ای بود که زندگیم عوض شد. پر شد از مجهولات.»

او پس از ل*خ*تی سکوت، گفت:« ولی من نمی تونم چیزی بهت بگم.»

رویا سرش را به سمت او چرخاند و با اخم هایی درهم پرسید:« چرا؟»

او لبخندی زد و گفت:« واسه این که اجازه ندارم.»

romangram.com | @romangram_com