#مرد_مجهول_پارت_185
مرد، عصبی تکانی به خودش داد که باعث شد تابی بخورد؛ سپس گفت:« این مزخرفات چیه داری می گی؟ اصلاً تو کی هستی؟ عوضی، ولم کن برم.»
مرد مجهول پوزخندی زد و گفت:« بری؟ هستی حالا. من کارهای زیادی باهات دارم.»
سپس به آقای سهرابی اشاره ای کرد و او هم با لبخند موذیانه ای، سرش را تکان داد و خارج شد.
مرد مجهول بازوی رویا را گرفت و همان طور که او را به بیرون هدایت می کرد، گفت:« تو هم بهتره بیرون وایستی.»
وقتی بیرون آمدند، رویا تقلایی کرد و گفت:« من هم می خوام بمونم.»
او گفت:« مگه سینماست؟ همین بیرون منتظر می مونی. فهمیدی؟»
رویا دستش را آزاد کرد و با حرص روی لبه ی سکوی انبار نشست.
او نفسش را صدادار بیرون فرستاد و دوباره وارد انبار شد.
چند دقیقه ی بعد، آقای سهرابی به همراه دو مرد که در دست یکی از آن ها ساکی بود، به طرف انبار رفتند. آقای سهرابی با دیدن رویا، دو مرد را به داخل فرستاد و خودش به رویا نزدیک شد.
کنار او که با حرص با انگشتانش بازی می کرد، نشست و گفت:« بیرونت کرد؟»
او سرش را تکان داد و آقای سهرابی گفت:« بهتر. اصلاً درست نبود تو اون جا بمونی.»
romangram.com | @romangram_com