#مرد_مجهول_پارت_184
آقای سهرابی آرام کنار گوش رویا زمزمه کرد:« اگه طاقتش رو نداری برو بیرون؛ ولی این یکی هم حقشه.»
رویا نمی خواست از آن جا خارج شود. فقط از دیدن مرد، در آن حالت، جا خورده بود؛ البته در ابتدا کمی هم ترسیده بود.
دوباره صدای آقای سهرابی را با همان تن آرام، کنار گوشش شنید:« اگه اون یکی، دخترها رو قاچاق می کرد، این یکی اعضای بدن دخترهای بیچاره ای رو می فروخت.»
رویا وحشت زده دستش را جلوی دهانش گرفت تا فریاد نکشد.
صدای مرد را شنید:« تو کی هستی روانی؟ چی از جون من می خوای؟ واسه چی من رو گرفتی؟»
مرد مجهول خونسردانه گفت:« من عکس العمل کارهاتم.»
مرد متعجب پرسید:« یعنی چی؟»
او با همان لحنش گفت:« عمل جراحی بدون بیهوشی می دونی یعنی چی؟»
مرد بهت زده پرسید:« منظورت از این حرف ها چیه؟»
مرد مجهول گفت:« خوب، ما این جا یه سری پزشک داریم که می خوان روت عمل جراحی بدون بیهوشی انجام بدن.» سپس با طعنه افزود:« همون کاری که تو انجام می دادی.»
مرد با لحنی عصبی گفت:« چی داری می گی؟»
مرد مجهول گفت:« اگه یادت رفته با اون دخترهای بدبخت چیکار می کردی، مشکلی نیست، خودم به یادت میارم.»
romangram.com | @romangram_com