#مرد_مجهول_پارت_183
وقتی آتش خاموش شد، تقریباً نیمی از صورت او سوخته بود. مرد مجهول شیشه ای را برداشت و درب آن را گشود. بویی که پیچید حاکی از این بود که داخل شیشه ا*ل*ک*ل است. رویا می دانست که مرد مجهول می خواهد سوزش صورت او را بیشتر کند. مقداری از ا*ل*ک*ل درون شیشه را داخل درب آن ریخت و آرام آرام روی صورت مرد جاری کرد. او فریاد می کشید و تقلا می کرد.
با روشن شدن دوباره ی آن دستگاه و نزدیک شدن آن به محل سوختگی، مرد فریاد زد:« باشه، باشه بهت می گم، می گم لعنتی، می گم.»
مرد مجهول دستگاه را خاموش کرد و تهدیدآمیز گفت:« وای به حالت اگه بهم دروغ بگی. حالا بگو.»
مرد آدرسی را گفت.
مرد مجهول پوزخندی زد و گفت:« واقعا فکر کردی من احمقم؟»
مرد سریع گفت:« دخترها همون جان.»
او مشتش را محکم به صورت او، سمتی که سوخته بود، کوبید که فریاد او بلند شد:« نزن لعنتی. می گم دخترها همون جان.»
مرد مجهول با غیظ گفت:« اون جا که لو رفته احمق. کی رو داری گول می زنی؟»
مرد، از شدت درد بی حال شده بود. مرد مجهول به یکی از مردان پشت او اشاره ای کرد که او سرش را تکان داد و سطلی پر از آب سرد را برداشت و یک دفعه به صورت او پاشید. مرد تکان شدیدی خورد. او حالا می گریست و مانند سگ زوزه می کشید؛ در همان حال آدرس دیگری را گفت. مرد مجهول سریع از آن جا خارج شد. آقای سهرابی به رویا اشاره ای کرد و هردو با هم از آن جا بیرون آمدند. مرد مجهول به گروهی از مردان چیزهایی گفت و آن ها هم اطاعت کردند. سپس او به سمت آن ها آمد و خطاب به آقای سهرابی گفت:« تونستی گیرش بندازی؟»
او لبخند موذیانه ای زد و گفت:« معلومه. حالا هم توی انباره.»
مرد مجهول به راه افتاد و آن دو هم به دنبالش. وارد انبار شدند و رویا از دیدن مردی که به صورت برعکس آویزان بود، خشکش زد. پاهای او را با زنجیری بسته بودند و او را بر عکس آویزان کرده بودند. صورت مرد ملتهب بود و رگ های پیشانی اش برجسته شده بود.
romangram.com | @romangram_com