#مرد_مجهول_پارت_182

او گفت:« می خواستم یه کوچولوی فضول رو شناسایی کنم.»

رویا با حرص دستانش را مشت کرد و خواست چیزی بگوید که با باز شدن صندوق عقب اتومبیل، به عقب برگشت. آن مرد را داخل صندوق قرار دادند و مرد مجهول به راه افتاد.

رویا بهت زده پرسید:« تو صندوق عقبه؟!»

مرد مجهول گفت:« آره. تو هم زیاد سوال بپرسی می فرستمت اون تو.»

رویا خودش را جمع کرد و گفت:« نه، خیلی بدم میاد. کلاً از جاهای تنگ و تاریک بدم میاد.»

اما بعد از گفتن این حرف پشیمان شد.

مرد مجهول سوءاستفاده گر هم، گفت:« یادم می مونه.»

رویا با غیظ دستش را مشت کرد و دیگر چیزی نگفت.

مرد را محکم به صندلی بسته بودند. چشم هایش هم بسته بود و خون، از بینی اش جاری بود. رویا با نفرت به او خیره شده بود. دو مرد قوی هیکل پشت صندلی او ایستاده بودند و مرد مجهول هم خونسرد، اما پر تحکم از او سوال می پرسید. مرد هنوز هم مقاومت می کرد و چیزی نمی گفت. مرد مجهول اشاره ای به یکی از مردان کرد و او دستگاهی را برداشت. دکمه ای را فشرد و آتشی از آن بیرون زد. رویا برای لحظه ای هم دلش برای او نسوخت.

مرد مجهول دستگاه را گرفت و آن را به صورت مرد نزدیک کرد؛ سپس گفت:« اون دخترها کجان؟»

مرد سرش را عقب کشید، پوزخندی زد و گفت:« محاله بگم. اصلاً تو کی هستی که بخوام بهت بگم؟»

او آتش را به صورت مرد نزدیک و نزدیک تر کرد تا این که نوک آن مماس شد. مرد فریادی کشید و سعی کرد سرش را تا آن جا که ممکن است عقب ببرد. یکی از مردانی که پشت او ایستاده بود، گردنش را گرفت و سرش را به آتش نزدیک کرد. رویا هنوز هم با خشم و نفرت به او می نگریست.

romangram.com | @romangram_com