#مرد_مجهول_پارت_181


رویا با وحشت به مردی که حالا روی زمین افتاده بود، نگریست.

مرد مجهول که حالت رویا را دید، آرام گفت:« بیهوش شده. دنبالم بیا.»

رویا بار دیگر آب دهانش را فرو داد و با قدم هایی لرزان با او همراه شد. او وارد انبار شد و قبل از این که رویا وارد شود، شخص دیگری را هم بیهوش کرد. رویا مضطرب از کنار مرد گذشت و دقیقاً پشت سر او حرکت کرد. مرد مجهول دستمالی را از جیبش بیرون آورد و به سمت اتاقکی حرکت کرد. به رویا گفت که منتظر بماند. خودش وارد اتاقک شد. رویا مضطرب اطراف را می پایید. صدایی مانند شلیک گلوله رویا را از جا پراند و تا مرز سکته پیش برد. چه کسی شلیک کرده بود؟! مغز رویا قفل شده بود و فرمانی صادر نمی کرد. با بدنی لرزان سر جایش خشکیده بود که درب اتاقک باز شد و مردی بیرون افتاد. پشت سر او مرد مجهول از اتاقک خارج شد.

او با دیدن حالت ترسیده ی رویا، نزدیکش آمد وگفت:« نترس، چیزی نیست. این احمق اسلحه داشت. می خواست بهم شلیک کنه که منحرفش کردم و تیرش خورد به دیوار.» سپس برای تغییر حال رویا، کمی شوخی چاشنی کلامش کرد:« نگران من نباش. من حالم خوبه.»

رویا چشم غره ای به صورت پوشیده شده ی او رفت و نگاهش را به مرد دوخت؛ سپس پرسید:« مُرد؟»

او لگدی به مرد بیهوش زد و گفت:« تو هم که همه رو فکر می کنی مردن. نه نمرده، بیهوشه. هنوز کلی کار باهاش دارم... خوب، ما بریم. این رو میان می برنش.»

رویا به همراه او بیرون آمد. مرد مجهول ناگهان بازوی رویا را گرفت و دستش را روی دهانش قرار داد؛ سپس نزدیک گوشش آرام زمزمه کرد:« سر و صدا نکن. برو پشتم.»

رویا را به پشتش فرستاد و خودش آماده ی حمله ایستاد. در یک حرکت ناگهانی با آرنجش به صورت شخصی کوبید و او را نقش بر زمین کرد. مرد، خواست به مرد مجهول حمله کند که با مشت محکم او بر صورتش، بیهوش برجای ماند.

او، سپس بازوی رویا را گرفت و همان طور که او را وادار به حرکت می کرد، گفت:« نمی خوای بپرسی مرد یا نه؟»

رویا که خنده اش گرفته بود، سرش را به نشانه ی «نه» تکان داد.

وقتی سوار اتومبیل شدند، رویا گفت:« شما که به کمک من احتیاجی نداشتید؛ پس چرا دیگه من رو با خودتون آوردید؟»


romangram.com | @romangram_com