#مرد_مجهول_پارت_180

***

رویا لباس های مشکی به تن کرده بود و گریم روی صورتش هم چهره اش را تغییر داده بود. با نگرانی رو به آقای سهرابی گفت:« مگه شما نمیاید؟» او لبخندی زد و گفت:« چرا میام؛ منتهی جدای از شما، با یه گروه دیگه. تو با مرد مجهول می ری. نیست خیلی با هم میسازین؛ واسه همین هم باید با هم باشین.» رویا هم که خنده اش گرفته بود، گفت:« دقیقاً همین طوره.» او گفت:« آ آ آ، مراقب حرف زدنت باش. می دونی اگه بشنوه چی می شه؟» رویا متعجب گفت:« ولی خود شما اول گفتید!» او گفت:« من فرق دارم.» رویا گیج تر از قبل پرسید:« چه فرقی؟!» او به شوخی با لحن متبکری گفت:« خوب، فقط من حق دارم باهاش شوخی کنم.»

- کی همچین چیزی گفته؟

آقای سهرابی با شنیدن صدای مرد مجهول، به سرفه افتاد. رویا دستش را جلوی دهانش گرفت و ریز خندید. او نزدیک تر آمد و گفت:« به جای این حرف ها راه بیفتین.» آقای سهرابی که به خاطر نگه داشتن خنده ا ش سرخ شده بود، سرش را تکان داد و جلوتر از آن ها خارج شد. رویا هم پشت سر مرد مجهول به راه افتاد.

***

از شهر خارج شده بودند و در مکانی بی آب و علف توقف کرده بودند. رویا متعجب به اطرافش می نگریست. چرا به این جا آمده بودند؟ به سمت مرد مجهول چرخید که او به رویا اشاره کرد، پیاده شود.

یک انبار که مربوط به یک کارخانه بود، در آن جا قرار داشت. از ظاهر آن مشخص بود که مدت هاست مورد استفاده قرار نگرفته است. رویا بدون آن که سوالی بپرسد، پشت سر مرد مجهول به راه افتاد. آن انبار بزرگ را دور زدند و به پشت آن رفتند. مرد مجهول شئ کوچکی را از جیب شلوارش بیرون کشید و با در مشغول شد. رویا در همین حین به اطرافش می نگریست.

با باز شدن در به سمت او برگشت و با خود گفت:« دزدیه واسه خودش. اون هم از نوع حرفه ایش.»

او خطاب به رویا گفت:« پشت سر من حرکت کن.»

رویا در دلش ادای او را درآورد و با خود گفت:« نه پس، من می خواستم جلو جلو برم.»

او وارد شد و رویا هم پشت سرش. هردو پشت دیوار محوطه ی اصلی ایستادند و مرد مجهول به رویا اشاره کرد که کاملاً ساکت باشد. رویا آب دهانش را به سختی فرو داد و منتظر شد. چون پشت او ایستاده بود، دقیقاً نمی دانست قرار است چه کند.

مرد مجهول ناگهان شخصی را گرفت، به سرعت آرنجش را دور گردن او حلقه کرد و برای چند ثانیه فشرد.

romangram.com | @romangram_com