#مرد_مجهول_پارت_179


سمانه پرسید:« خوب، کجا بریم؟»

رویا پاسخ داد:« بریم یه جا بگردیم.»

مکث کوتاهی کرد و گویی زبانش جدای از عقلش تصمیم گرفت:« می شه بری به آدرسی که بهت می گم؟»

سمانه گفت:« آره بگو.»

رویا ناگهان به خود آمد. چه فکری از ذهنش گذشته بود؟! می خواست به جایی برود که ساعت ها قصد داشت، حتی فکر آن را ذهنش بیرون کند؟!

کلام خود را تغییر نداد؛ اما به جای آن، آدرس کافی شاپی را به سمانه داد.

سمانه با شیطنت پرسید:« راستش رو بگو کلک، کافی شاپ می خوای بری چیکار؟ تو که اهل این جور جاها نبودی.»

با چشم غره ای که رویا به او رفت، قیافه ی مظلومی به خود گرفت و گفت:« می دونم بابا تو اهل این کارها نیستی. خوب بابا دلم پوسید. می دونی از کی تا حالا یه عروسی نرفتم؟ تو هم که موندی توی ترشی.»

رویا با چشمانی گرد شده به او نگریست و گفت:« من موندم توی ترشی؟! پس خودت چی؟!»

سپس زیر لبی غر زد:« اِ اِ اِ... حالا انگار خودش شوهر کرده و چند تا هم بچه داره؛ حالا به فکر من افتاده.»

سمانه بلند بلند خندید و مشتی حواله ی بازوی رویا کرد. سمانه، راه حل مناسبی برای دور شدن از هر فکری بود.


romangram.com | @romangram_com