#مرد_مجهول_پارت_178

رویا چشم هایش را گشود و گفت:« من رو همین دور و اطراف پیاده کنید. خودم می رم. شما هم به کارتون برسید.»

او گفت:« نه. می برمت پیش آقای سهرابی. از زیر مأموریت امروز که دررفتی. باید خودت رو واسه بعدی آماده کنی. دو روز دیگه است. بهت توضیح می ده باید چیکار کنی.»

رویا سرش را تکان داد و چیزی نگفت.

***

رویا روی تختش نشسته بود و مطالعه می کرد. بعد از این که آقای سهرابی راجع به مأموریت جدید با او صحبت کرده بود، او را به خانه رسانده بود. رویا از آن موقعی که پا به داخل خانه گذاشته بود، خودش را با کارهای مختلف سرگرم کرده بود تا برای یک لحظه هم ذهنش منحرف نشود. حتی مایل نبود به این فکر کند که مرد مجهول برای چه کاری به آن جا رفته بود؛ اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره به یاد آن مکان افتاد.

کتاب را روی تخت انداخت و سرش را بین دستانش گرفت. دلش می خواست آن قدر سرش را فشار دهد تا هر فکری از آن خارج شود.

در یک تصیم آنی، گوشی اش را برداشت و با سمانه تماس گرفت. سمانه هم که عاشق گردش بود، پیشنهاد رویا را پذیرفت.

رویا از روی تخت برخاست و به سراغ کمد لباس هایش رفت. سعی می کرد فقط ذهنش را روی انتخاب لباس متمرکز کند.

بعد هم جلوی آینه نشست و با دقت و حوصله به خودش رسید.

خنده ی بی صدایی کرد و با خود گفت:« الان سمانه می گه این دختره چرا این قدر عوض شده.»

کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. به مادرش اطلاع داد که همراه سمانه بیرون می روند. او هم لبخندی زد و موافقت کرد. رویا هم جلوی در منتظر آمدن سمانه ماند. قرار بود او با اتومبیل پدرش بیاید.

***

romangram.com | @romangram_com