#مرد_مجهول_پارت_177
رویا پاسخ داد:« من همیشه حرف گوش دادم؛ منتهی واسه هرکاری دلیل خواستم که خوب، چیزی عایدم نشد.»
او بازوی رویا را گرفت تا او را به حرکت درآورد که با ناله ی رویا، رهایش کرد و تنها گفت:« راه بیفت.»
رویا و مرد مجهول روی صندلی عقب اتومبیلی جاگیر شدند و شخصی که پشت فرمان نشسته بود، حرکت کرد. سوال های بسیاری در ذهن رویا روی هم انباشته می شد که به هیچ عنوان دلش نمی خواست از او بپرسد؛ بنابراین صبر پیشه کرد تا پاسخ سوال هایش را بیابد.
بالاخره اتومبیل متوقف شد و رویا متعجب به اطرافش نگریست؛ اما بعد کم کم اخم هایش درهم فرو رفت. چرا به این جا آمده بودند؟ احساس می کرد سدی راه گلویش را می بندد. گره ی روسری اش را شل کرد تا بتواند نفس بکشد. این جا یادآور خاطرات خوبی برایش نبود.
مرد مجهول که داشت پیاده می شد، لحظه ای توقف کرد، به سمت رویا برگشت و با صدای بمش که کمی چاشنی نگرانی پیدا کرده بود، گفت:« چت شد؟»
اشک های رویا ناخودآگاه می ریخت و برای نفس کشیدن تقلا می کرد.
او به راننده دستور حرکت داد و خودش شانه های رویا را گرفت و مالید. در همان حال گفت:« چت شد دختر؟ چرا این جوری شدی؟»
رویا که با دور شدن از آن مکان، به خود آمده بود، با صدای ضعیفی گفت:« چیزی نیست. خوبم.»
او گفت:« چرا حالت بد شد؟»
رویا با بی حواسی گفت:« خوبم.» سپس سرش را به صندلی اتومبیل تکیه داد و سعی کرد همه چیز را به فراموشی بسپارد.
صدای او را شنید:« اصلاً به درد همکاری نمی خوری. تمام برنامه ام رو بهم ریختی.»
romangram.com | @romangram_com