#مرد_مجهول_پارت_176
رویا با احساس دستی بر صورتش به چشمان سنگینش تحرکی داد و به سختی آن ها را گشود؛ اما کسی را ندید. نگاهش را به اطراف اتاق چرخاند؛ اما کسی نبود. با خود گفت:« حتماً از عوارض این آرام بخش هاست که دچار توهم شدم.»
بدن دردناکش را تکانی داد و با وجود دردی که در سراسر بدنش احساس می کرد، برخاست و نشست. ناله ای کرد و با زحمت فراوان خود را به در رساند. هنگامی که در را گشود، مردی را دید که کنار در ایستاده است.
او با دیدن رویا گفت:« چرا بلند شدید؟ هنوز باید استراحت کنید.»
رویا اهمیتی به او نداد و از اتاق خارج شد.
مرد، پشت سر رویا آمد و گفت:« کسی این جا نیست. شما هم بهتره برگردید به اتاق و استراحت کنید تا رئیس تشریف بیارن.»
رویا ناگهان ایستاد و به سمت مرد برگشت. با حالت مشکوکی به او نگریست و پرسید:« شما اومده بودید توی اتاق؟»
او با لحن بی احساسی گفت:« نه. رئیس گفتن اجازه ی ورود ندارم.»
رویا کمی فکر کرد و با خود گفت که حتماً خیالاتی شده است. به سختی روی مبلی نشست و بازوی یک دستش را با دست دیگرش گرفت. خدا را شکر می کرد که حداقل به صورتش آسیبی نرسانده اند؛ وگرنه نمی دانست چه جوابی باید به پدر و مادرش بدهد.
در باز شد و شخصی وارد شد. رویا زیر چشمی مرد مجهول را دید؛ اما خودش را به ندیدن زد. وقتی او نزدیک رویا ایستاد، رویا سرش را بالا گرفت و به او نگریست.
او گفت:« بلند شو باید با من بیای.»
رویا چیزی نگفت؛ اما با همان سختی که نشسته بود، از جا برخاست و منتظر ایستاد.
صدای او را شنید که با تعجب و طعنه همراه شده بود:« یعنی تو الان حرف گوش دادی؟»
romangram.com | @romangram_com