#مرد_مجهول_پارت_175
با شنیدن صدای بم و کلفت او با بیزاری سرش را از او برگرداند.
- درد داری؟
دلش می خواست به جهت مخالف او بچرخد؛ اما بدن دردناکش این اجازه را به او نمی داد.
دوباره صدای او را شنید:« فکر نمی کنی تقصیر خودته که الان توی این وضعیتی؟»
رویا باز هم چیزی نگفت. نمی دانست این همه اشک از کجا می آیند که برای لحظه ای بند نمی آیند.
او لبه ی تخت نشست، دو دستش را دو طرف او قرار داد گفت:« می خوای بگم یه مسکن دیگه بهت بزنن؟»
رویا به سختی دستانش را بالا آورد و اشک هایش را پاک کرد. هنوز صورت پوشیده شده ی او، جلوی صورتش بود. چشم هایش را بست و سعی کرد به دردهایش فکر نکند. قطره اشک دیگری از چشمش چکید که با گرفته شدن آن به وسیله ی دست دستکش پوش او، چشمانش را گشود.
او گفت:« می گم یه مسکن قوی تر بهت بزنن که بتونی بخوابی. لازم نیست به این مأموریت بیای. استراحت کن تا خوب شی.»
سپس از جا برخاست و به سمت در رفت؛ اما قبل از این که از آن جا خارج شود، گفت:« من دلم نمی خواد افراد گروهم صدمه ببینن؛ پس کاری نکن که مجبور بشم تنبیهت کنم. این شماها نیستید که باید مجازات بشید؛ بلکه اون هایی هستن که واقعاً لایق مجازاتن.»
این را گفت و از آن جا خارج شد.
***
romangram.com | @romangram_com