#مرد_مجهول_پارت_174

این ها را گفت و از آن جا خارج شد.

رویا مرتب می گریست و در دلش خدا را صدا می زد تا کمکش کند.

رویا نمی دانست چقدر گذشته است؛ تنها این را می دانست که دست هایش می سوزد و درد می کند. مرتب در دلش دعا می کرد. با باز شدن در، تپش قلبش زیاد شد و او با دیدن قامت سیاه پوش او تا مرز سکته پیش رفت. او با آرامش داخل شد و در را بست.

رویا با ترس به حرکات او چشم دوخته بود. او صندلی دیگری را برداشت و آن را کنار صندلی رویا، چسبیده به آن، برعکس قرار داد و نشست. رویا گویی قدرت تکلمش را از دست داده بود. بدنش سرد بود و می لرزید. مرد مجهول دستش را پشت صندلی رویا برد و مچ دردناک دو دست او را در دستش گرفت و کمی فشرد که رویا جیغی از سر درد کشید و به التماس افتاد:« تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید. خواهش می کنم. به خدا... به خدا دیگه... دیگه قول می دم هیچ وقت... هیچ وقت از دستوراتتون سرپیچی نکنم... قول می دم.»

او گفت:« و من باید رو قول تو حساب کنم؟»

رویا در حالی که به هق هق افتاده بود، گفت:« آره آره... قول... قول دادم.»

او گفت:« باشه؛ پس از این به بعد طبق همین قولی که دادی جلو می ری، ولی به خاطر دفعات پیش باید تنبیه بشی.»

رویا به التماس افتاد:« نه... تو رو خدا نــه.»

مرد مجهول بی توجه، از آن جا خارج شد؛ اما چند لحظه بعد دو مرد وارد اتاقک شدند. رویا وحشت زده به آن ها نگریست. آن ها که مانند یک تکه سنگ بودند، با چشم های بی روح به رویا نگریستند. گویی گریه ها و التماس های او را نمی شنیدند.

***

رویا با بدن دردناکش در اتاق تمیزتری روی تخت دراز کشیده بود؛ به عبارت دیگر او را روی تخت خوابانده بودند. هنوز ضربه های آن ها را روی بدنش حس می کرد. این لطف مرد مجهول بود که شکنجه ی سختی را برای او در نظر نگرفته بود! از طرفی هم باید زود خوب می شد تا به مأموریت هم برود! زخم هایش مداوا شده بود؛ اما با وجود مسکن هایی که به او تزریق شده بود، برای لحظه ای دردش آرام نمی شد.

با باز شدن در حتی سرش را هم برنگرداند. اشک هایش روان بودند و ناله هایش برای لحظه ای بند نمی آمد.

romangram.com | @romangram_com