#مرد_مجهول_پارت_173
رویا ترسیده به او نگریست که او بلندآواز شخصی را مخاطب قرار داد.
خواست چیزی بگوید که مرد مجهول پر تحکم تر از قبل گفت:« ببند دهنت رو. یک کلمه هم حرف بزنی زبونت رو می برم. فهمیدی؟»
مرد قوی هیکلی داخل آمد که رویا در خودش جمع شد.
او خطاب به مرد گفت:« ببرش زیر زمین و ببندش تا من بیام.»
رویا در حالی که می گریست، التماس کرد:« خواهش می کنم...»
صدای بلند او را شنید:« ببرش.»
آن مرد رویا را که مرتب التماس می کرد، از آن جا خارج کرد.
آقای سهرابی با نگرانی به او می نگریست؛ اما دخالتی نکرد.
رویا با وحشت به راه پله ی ترسناکی که از آن عبور می کردند، نگریست. می خواست با او چه کند؟ التماس ها و گریه هایش هیچ فایده ای نداشت.
مرد او را به اتاقکی تاریک و کثیف برد. رویا احساس می کرد هر لحظه ممکن است قلبش بایستد. او، رویا را به صندلی فلزی و کثیفی بست. رویا آرام آرام اشک می ریخت.
مرد سرش را به رویا نزدیک کرد و گفت:« آروم باش. اگه باهاش درست حرف بزنی امکانش هست که ببخشدت. بهش بگو هرکاری بخواد انجام می دی. بگو دیگه هیچ وقت از دستوراتش سرپیچی نمی کنی.»
romangram.com | @romangram_com