#مرد_مجهول_پارت_172
او رویا را رها کرد و رویا ناخودآگاه با زانو بر زمین افتاد. قبل از این که آقای سهرابی حرکتی کند، مرد مجهول با دست به او اشاره کرد که عقب بایستد. سپس خودش کنار رویا نشست. از جیب روی شلوارش، چسبی را بیرون کشید؛ سپس سر رویا را بلند کرد و به زیر گردنش چسب زد. به شانه اش فشار کوچکی وارد کرد و با لحن آرامی گفت:« بلند شو. لازم نکرده تو چاقو به دست بگیری.»
سپس چاقو را به دست آقای سهرابی سپرد و با گرفتن بازوی رویا، او را بلند کرد.
خطاب به همه ی آن ها گفت:« برید بیرون.»
رویا هم که دیگر دلش نمی خواست او را ببیند، خواست از آن جا خارج شود که بازویش در دستان او گیر افتاد و او گفت:« با تو کار دارم.»
آقای سهرابی با نگرانی به آن ها نگریست که مرد مجهول گفت:« نگرا ن نباش. برو.»
او سرش را تکان داد و از آن جا خارج شد.
رویا ناراضی تکانی به دستش داد تا از دست او آزاد شود؛ اما زورش به او نچربید و ناراضی برجای ماند.
او با صدای کلفت و پر تحکمش گفت:« می خوام قبل از مأموریت یه کاری انجام بدی.»
رویا سکوت کرد و چیزی نگفت.
او فشاری به بازوی رویا وارد کرد و گفت:« شنیدی چی گفتم؟»
رویا با لحن تندی گفت:« نه. نمی خوام بشنوم. نمی خوام هیچ کاری انجام بدم. دست از سرم بردارید.»
او یقه ی رویا را گرفت، او را به دیوار چسباند و گفت:« تا حالا چند بار بخشیدمت؟ هان؟ دیگه از این خبرها نیست. این بار جوری تنبیهت می کنم که از این به بعد جرئت نکنی حتی جلوی من سرت رو بالا بیاری، چه برسه به بلبل زبونی.»
romangram.com | @romangram_com