#مرد_مجهول_پارت_171
رویا گفت:« شما گفتید کاری نمی کنید که افراد گروهتون به خطر بیفتن؛ ولی اگه شما من رو به جاهای خطرناک ببرید، خوب من هم که نمی خوام از این چاقو استفاده کنم و از اون جایی هم که به قول شما قدرت بدنی بالایی هم ندارم، نمی تونم از خودم دفاع کنم؛ پس در نتیجه صدمه می بینم یا حتی ممکنه کشته بشم. این با حرفاتون تناقض داره.»
او گفت:« پس من واسه چی گفتم باید توی این مأموریت کنار من باشی؟ واسه این که ازت محافظت کنم؛ ولی تو باید خودت هم بتونی از خودت دفاع کنی. شاید یک لحظه غفلت من باعث صدمه دیدن تو بشه و تو در اون لحظه لازم باشه خودت از خودت دفاع کنی. من همیشه تو رو به این جور مأموریت ها نمی برم؛ حالا هم هدفی داشتم که دارم می برمت. پس حرف گوش کن باش و در مواقع ضروری ازش استفاده کن؛ وگرنه صدمه دیدنت تقصیر خودته.»
رویا گفت:« نه، من نمیـ...»
او در یک حرکت ناگهانی چاقو را از دست رویا گرفت و خود او را هم دربرگرفت. با این حرکت، آقای سهرابی بلند شد و ایستاد؛ اما حرکتی نکرد. جز او کس دیگری از جایش تکان نخورد.
مرد مجهول، چاقو را روی گردن رویا قرار داد که آقای سهرابی نگران گفت:« قربان...»
مرد مجهول، رو به او گفت:« دخالت نکن.»
رویا هنوز شوکه بود. فشار چاقو را که روی گردنش حس کرد، ترسیده گفت:« چیکار می کنید؟»
او فشار چاقو را اندکی بیشتر که رویا سوزشی را زیر گلویش حس کرد. دست او را گرفت و در حالی که قلبش داشت می ایستاد، التماس کرد:« تو رو خدا این کارو نکنید.»
آقای سهرابی خواست چیزی بگوید که قبل از آن مرد مجهول گفت:« از خودت دفاع کن.»
رویا م*س*تأصل نالید:« نمی تونم. نمی تونم. تو رو خدا ولم کنید.»
آقای سهرابی جلو آمد و گفت:« ولش کن. من خودم بهش یاد می دم باید چیکار کنه. بسپرش به من.»
romangram.com | @romangram_com