#مرد_مجهول_پارت_170

او از جا برخاست که رویا ترسید، سریع آن را ازجیبش بیرون آورد و به سمت او گرفت. او، نزدیک رویا ایستاد؛ اما چاقو را نگرفت.

خطاب به رویا گفت:« می تونی باهاش کار کنی؟»

رویا با خود گفت:« مگه اسلحه است که نتونم باهاش کار کنم. چاقواِ دیگه. فرو می کنیش تو بدن طرف.»

در جواب او گفت:« خوب، آره؛ ولی اصلاً دلم نمی خواد ازش استفاده کنم. اگه یکی هم بهم حمله کنه، باز هم جرئت استفاده از اون رو ندارم.»

او گفت:« خوب جرئتش رو پیدا کن. باید بتونی از خودت دفاع کنی.»

رویا مصرانه گفت:« نه. نمی خوام ازش استفاده کنم؛ چون من یه آدم کش نیستم.»

او گفت:« تو اگه در مواقع خطر ازش استفاده کنی و از خودت دفاع کنی، آدم کش محسوب نمی شی. در ضمن، لازم نیست حتماً طرف رو بکشی. می تونی به یه نقاطی از بدنش بزنی که زنده بمونه.»

رویا با این حرف ها قانع نمی شد:« نه، این کارها قصاوت قلب می خواد. بعد از یه مدت برای آدم عادی می شه که من این رو نمی خوام.»

او گفت:« تو که قدرت بدنی بالایی هم نداری. پس چجوری می خوای از خودت دفاع کنی؟»

رویا بدون آن که به او بنگرد، پاسخ می داد:« خوب، من رو به جاهایی نبرید که در معرض خطر قرار بگیرم که مجبور بشم ازش استفاده کنم.»

او با طعنه گفت:« من هرچی می گم تو یه جوابی بده. یه وقت کم نیاری؟»

رویا شانه اش را بالا انداخت که او گفت:« تو واسه من تعیین نمی کنی که کجا ببرمت و کجا نبرمت. من هرجا که بگم تو باید بری. بدون اعتراض.»

romangram.com | @romangram_com