#مرد_مجهول_پارت_169
او قدمی به عقب برداشت و در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، گفت:« خوب راست می گه دیگه. الان یه ساعته تو این حالت نگهش داشتید و عین بازجوها دارید ازش سوال می پرسید. من خودم ضمانتش رو می کنم. باور کنید مریض بوده.»
او گفت:« یکی باید ضمانت خودت رو بکنه. جلوی این بچه می خندی نمی گی فردا - پس فردا یاد می گیره و این کارو در مقابل من انجام می ده؟»
رویا بهت زده به مرد مجهول که او را بچه ی دوساله ای فرض کرده بود، نگریست.
آقای سهرابی دیگر نتوانست خود را کنترل کند و بلند بلند خندید.
رویا با حرص به آن دو نفر که او را به سخره گرفته بودند، نگریست.
آقای سهرابی با دیدن چهره ی خشمگین رویا تک سرفه ای کرد و سعی کرد خود را کنترل کند.
چند دقیقه ای گذشته بود و حالا آن ها در اتاقی نشسته و مشغول بررسی کاری بودند.
مرد مجهول خطاب به رویا گفت:« تو، توی این مأموریت فقط کنار من می مونی. تک تک کارهایی رو که بهت می گم باید انجام بدی و خطایی هم توی کارت نباشه. در کل فقط باید از دستورات من پیروی کنی. مفهوم شد؟»
رویا سرش را تکان داد. اصلاً دلش نمی خواست مانند دیگر افرادش او را « قربان » خطاب کند.
او ادامه داد:« حالا اون چاقوی توی جیبت رو بده به من.»
رویا متعجب به چهره ی پوشیده شده ی او و سپس به جیبش نگریست. بیشتر از این که از بابت گرفتن آن متعجب باشد، از این متعجب بود که او از کجا فهمیده که چاقو داخل جیبش است.
romangram.com | @romangram_com