#مرد_مجهول_پارت_168

رویا نگاهش را به سقف دوخت و گفت:« هرجور با خودم حساب کردم دیدم نمی شه. من هیچ شناختی از اون ندارم. نه می دونم کیه، نه می دونم چه کاره است، نه اصلاً می دونم چه شکلیه، کجا زندگی می کنه؛ اون وقت برم به پلیس بگم چی؟ اون زرنگ تر از این حرف هاست سمانه. فکر می کنی خودش رو نشون می ده؟ اصلاً فکر می کنی کسی بی مدرک حرف من رو باور می کنه؟»

سمانه نفس عمیقی کشید و دیگر چیزی نگفت.

***

حال رویا بهتر شده بود. پدر و مادرش ازسفر بازگشته بودند و برای رویا هم سوغاتی آورده بودند. یک انگشتر زیبای نقره با نگین فیروزه، سجاده و مهر و تسبیح، سوهان و شکلات هایی به شکل سنگ ریزه که رویا کلی با دیدنشان خندید و با ل*ذ*ت آن ها را خورد. مادرش با لبخندی به او می نگریست و می گفت:« نخور بچه جون. مگه گلوت درد نمی کرد؟»

رویا سرخوش گفت:« نه بابا. خوب شدم.»

سپس انگشتر را به دستش انداخت و آن را از زوایای مختلف در دستش بررسی کرد. در همان حال از مادرش پرسید:« من رو هم دعا کردید؟»

او گفت:« آره. مگه می شه یه دختر خل و چل داشته باشم و دعاش نکنم؟»

این را گفت و با خنده بلند شد و به آشپزخانه رفت. رویا هنوز با دهانی باز به رفتن او می نگریست.

***

رویا سرش را پایین انداخته بود و مرد مجهول هم مانند یک بازجو در یک قدمی او ایستاده بود. رویا زیر چشمی آقای سهرابی را می دید که دستش را جلوی دهانش گرفته تا از خندیدنش جلوگیری کند. کجای حال رویا خنده دار بود؟!

رویا بار دیگر توضیح داد:« من که گفتم حالم خوب نبوده. شما که خودتون دکتر فرستادید. از ایشون بپرسید من راست می گم یا نه.»

صدای قهقهه آقای سهرابی بلند شد که مرد مجهول به سمت او چرخید.

romangram.com | @romangram_com