#مرد_مجهول_پارت_164
رویا گیج پرسید:« چرا؟»
او خنده ی کوتاهی کرد و گفت:« پاشو دختر خوب، یه آبی به صورتت بزن خواب از سرت بپره. معلومه هنوز خوابی.»
رویا دوباره روی تخت دراز کشید و گفت:« هنوز هم خوابم میاد. من نمیام.»
او گفت:« مگه پیک نیک می خوایم بریم که دلبخواهی باشه. پاشو دختر جون، بیخود خودت رو باهاش در ننداز. من تا نیم ساعت دیگه اون جام. خداحافظ.»
و قطع کرد.
رویا نالید:« یه خواب راحت هم ندارم از دستش. اَه. تمام عیدم رو بهم زهر کرده.»
سپس گفت:« پنج دقیقه می خوابم بعد پا می شم.» این را گفت و چشمانش را بست.
با به صدا در آمدن زنگ خانه چشمانش نیمه باز شد. نمی دانست چرا این قدر احساس خواب آلودگی و کسالت می کند. هیچ تمایلی برای بلند شدن نداشت.
زنگ خانه چند بار دیگر به صدا درآمد که رویا از جایش حتی تکان هم نخورد. دوباره چشمانش را بست. با خود فکر کرد که شاید مریض شده است؛ اما تا دیشب که خوب بود.
صدای زنگ گوشی اش که بلند شد، با حرص با خود زمزمه کرد:« دست از سرم بردارید دیگه. اَه.» پتو را روی سرش انداخت و به زنگ خوردن گوشی اش اهمیتی نداد. آقای سهرابی که مرد مجهول نبود، سرخود وارد خانه شود؛ اگر هم می شد، به پلیس اطلاع می داد. مرد مجهول را نمی شناخت؛ او را که می شناخت.
نفهمید چه زمانی چشمانش گرم شد و به خواب رفت.
وقتی چشمانش را گشود، ساعت یازده شده بود. آن قدر بدنش درد می کرد که نمی توانست از جا برخیزد. حالا وقت مریض شدن بود؟ حالا که در خانه تنها بود؟
romangram.com | @romangram_com