#مرد_مجهول_پارت_165
به سختی نیم خیز شد و به تکیه گاه تخت تکیه داد. گوشی اش را برداشت و به صفحه اش نگریست. بیست تماس بی پاسخ از جانب آقای سهرابی داشت. باید به او اطلاع می داد که حالش مساعد نیست؛ بنابراین شماره اش را گرفت.
به دو بوق نرسیده بود که او جواب داد؛ آن هم عصبانی:« دستم بهت برسه کشتمت رویا. می دونی چند بار باهات تماس گرفتم؟ واسه چی جواب نمی دادی؟»
رویا وقتی شروع به صحبت کرد، از صدای گرفته ی خود تعجب کرد:« ببخشید جوابتون رو ندادم. حالم اصلاً خوب نیست. به خدا نمی تونم بیام.»
او با لحن آرام تری پرسید:« چرا؟ چت شده؟»
رویا پاسخ داد:« نمی دونم. صبح که پاشدم خیلی حالم بد بود. الان هم تمام بدنم درد می کنه.»
او گفت:« می خوای من بیام ببرمت دکتر؟»
رویا لبخند بی حالی زد و گفت:« نه ممنون. استراحت کنم خوب می شم.»
او نفس عمیقی کشید و گفت:« بسیار خوب. نمی دونی مرد مجهول چقدر از دستت عصبانی بود. اگه بهت بگم می خواست بیاد سراغت باورت نمی شه.»
رویا پوزخندی زد و در دلش گفت:« چرا. باورم می شه. آخه قبلاً یه بار اومده.» به او گفت:« از طرف من از ایشون عذرخواهی کنید.»
او گفت:« خودت این کارو بکن. چون تا چند دقیقه ی دیگه باهات تماس می گیره. خوب، مواظب خودت باش. فعلاً خداحافظ.»
رویا به تکیه گاه تخت تکیه داده بود و منتظر تماس مرد مجهول بود. با صدای زنگ گوشی دومش از جا پرید. آن را برداشت و پاسخ داد:« بله؟»
romangram.com | @romangram_com