#مرد_مجهول_پارت_162

چرا این جمله را گفت؟

رویا کمی خودش را جمع کرد و گفت:« نه. چطور؟»

فکری در ذهنش جرقه زد که وحشت زده به سمت او برگشت و پرسید:« می خواید من رو اون جا زندانی کنید؟»

او که لحن صدایش کمی چاشنی خنده پیدا کرده بود، گفت:« فکر خوبیه واسه تنبیهت؛ ولی نه. نمی خوام اون جا زندانیت کنم.»

سپس از جا برخاست، بازوی رویا را گرفت و او را به همراه خود از اتاق خارج کرد.

رویا با صدای ضعیف و لرزانی پرسید:« کجا می ریم؟»

او با لحن قاطعی گفت:« امشب می ری خونت. فردا باید آماده بشی واسه یه مأموریت. اون قدری توی این مأموریت بهت سخت می گیرم که تنبیه تمام این مدت بشه. خوبه؟»

رویا جوابی نداد؛ چون ذهنش مشغول شده بود. مثل این که هنوز درس نگرفته بود؛ زیرا که ذهنش به سمت جمله ی مرد مجهول رفته بود:« این خونه یه انباری هم داره.»

چرا مرد مجهول به آن اشاره کرده بود؟ انباری جایی بود که رویا آن جا را نگشته بود؛ اما محال بود بار دیگر به آن خانه بازگردد. این بار حتماً مرد مجهول او را می کشت.

***

ساعت چهار صبح بود. رویا روی تختش دراز کشیده بود و مشغول فکرکردن بود. یک لحظه هم نمی توانست از فکر آن خانه بیرون بیاید. احساس می کرد آن خانه بسیاری از مجهولات ذهنش را بر طرف می کند؛ اما اگر آن خانه به مرد مجهول ارتباط داشت، رفتن به آن خانه محال بود. او خانه ای را که شاید حاوی اطلاعاتی درباره ی خودش بود، آزاد رها نمی کرد.

غلتی زد و با خود فکر کرد که چگونه می تواند بار دیگر به آن خانه برود. هر مجهولی یک راه حلی داشت و رویا با خود فکر کرد که شاید آن خانه، راه حل مرد مجهول باشد؛ اگر این گونه بود، پس چرا رویا را به آن جا فرستاد؟ اگر او نامی از آن خانه نمی آورد، رویا چگونه می توانست بفهمد که همچین خانه ای وجود دارد؟ شاید می خواست رویا را متوجه مسئله ای کند؛ اما این دیگر دور از انتظار بود. چه دلیلی وجود داشت که او بخواهد این کار را کند؟

romangram.com | @romangram_com