#مرد_مجهول_پارت_161


او گفت:« دزدگیر گذاشته بودم که بهم خبر داد یه دزد کوچولو اومده توی خونه.»

سپس کنار رویا روی تخت نشست.

رویا برای این که ترس از او را از خود دور کند، گفت:« چقدر این اتاق با بقیه ی جاهای خونه متفاوته.»

قبل از این که او چیزی بگوید، دوباره خودش گفت:« این خونه خیلی برام جالب و مرموز بود. واسه همین هم برام جاذبه داشت. اومدم یه بار دیگه ببینمش.»

خودش هم نمی دانست چه می گوید؛ تنها می خواست ترس را از خود دور کند. در این خانه ی بزرگ و متروک، اگر مرد مجهول او را می کشت هم کسی متوجه نمی شد.

با خود گفت:« خدایا خوب مجازاتم کردی. تا من باشم دیگه عین دزدها نیام توی خونه مردم؛ حتی اگه خالی هم باشه.»

صدای او را شنید:« راجع به من کنجکاو بودی. هان؟»

رویا در حالی که سعی می کرد ترسش را مخفی کند، لبخند لرزانی زد و دستپاچه توضیح داد:« نه... معلومه که نه. اصلاً این خونه چه ربطی به شما داره که من بخوام برای برطرف کردن کنجکاویم بیام این جا. تازه اگر هم در ارتباط باشه، مثلاً چی می خوام از این جا پیدا کنم که به دردم بخوره؟»

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:« فوقش با دیدن این اتاق تعجب می کردم و بعد هم می رفتم دیگه... اوم... همین.»

دلش می خواست بگرید.

او گفت:« این خونه یه انباری هم داره. دیدیش؟»


romangram.com | @romangram_com