#مرد_مجهول_پارت_160

او دوباره یقه اش را گرفت و رویا را بلند کرد. رویا که حالا بلند بلند می گریست، التماس کرد:« تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید. خواهش می کنم... خواهش می کنم ازتون.»

هنوز صورتش از سیلی های او درد می کرد و بی حس بود.

او رویا را رها کرد و رویا هم با ترس خودش را عقب کشید؛ اما دست او دور بازویش قفل شد و اجازه ی عقب روی بیشتر را به او نداد.

صدای او را شنید:« هنوز بهم توضیح ندادی.»

رویا اگر می گفت که به خاطر تحقیق درباره ی او به آن جا آمده است، مسلماً مجازات شدیدی در انتظارش بود. در آن خانه ی تاریک و مرموز، ترسش از مرد مجهول بیشتر شده بود. رویا دلش می خواست از آن خانه بگریزد و به خانه ی خودش برود؛ احساس ترس و ناامنی تمام وجودش را دربرگرفته بود.

در حالی که لحن صدایش ناخودآگاه مظلوم و ملتمس شده بود، گفت:« می شه بذارید برم؟»

او فشاری به بازوی رویا داد که او اشکش سرازیر شد و گفت:« به خدا براتون توضیح می دم؛ ولی الان می شه برم؟»

او رویا را به داخل همان اتاق برد و چراغ خواب کوچک و بچه گانه ای را که آن جا بود، روشن کرد.

رویا در روشنایی چراغ، روی تخت نشسته بود و مرد مجهول هم در تاریکی رو به روی او ایستاده بود.

صدای او را شنید:« واسه چی اومده بودی این جا؟»

رویا دنبال پاسخ قانع کننده ای در ذهنش می گشت؛ اما گویی ذهنش قفل شده بود و او را یاری نمی کرد.

ناگهان پرسید:« شما از کجا فهمیدید من این جام؟»

romangram.com | @romangram_com