#مرد_مجهول_پارت_159


رویا ابتدا با چشمانش مسیری فرضی را مشخص کرد که تا از آن مسیر بالا برود. این کار را به این دلیل انجام داد تا سرعت کارش را بالا ببرد، قبل از این که کسی متوجه او شود. یک بار دیگر آن مسیر فرضی را در ذهنش مرور کرد و در تاریکی به سمت دروازه حرکت کرد.

آن مسیر را به سختی و با دوبار افتادن پیمود و حالا روی دروازه بود. داشت از آمدنش پشیمان می شد. باید دوباره همان مسیر را می رفت و از دروازه پایین می آمد. نیمه های مسیر هم می توانست پایین بپرد. با احتیاط پاهایش را روی جاهای مشخصی از طرح ها قرار داد و پایین آمد. نیمه های مسیر هم پاهایش را آزاد کرد و پایین پرید. از این که توانسته بود وارد خانه شود، ذوق کرده بود؛ اما بعد با خود گفت:« خاک بر سرت رویا. دزدکی اومدی توی خونه ی مردم و ذوق کردی.» بعد برای توجیه خود گفت:« این جا کسی زندگی نمی کنه.»

از درگیری ذهنی اش دست برداشت و با احتیاط حیاط بزرگ را پیمود. دلش نمی خواست به درخت های اطراف، نگاهی بیندازد؛ او را می ترساند. خانه هم تاریک بود و در سکوتی مطلق فرو رفته بود.

رویا چراغ قوه اش را از جیبش بیرون آورد و با خود گفت:« دقیقاً شدم عین دزدها. همه اش تقصیر این مرد مجهوله که مجهوله.»

سرش را تکان داد و آهسته وارد خانه شد. چراغ قوه اش را روش کرد؛ اگر می توانست آن را خاموش نگه دارد بهتر بود؛ اما نمی شد؛ چون کاملاً تاریک بود. کمی اطراف را بررسی کرد و بعد هم به راه افتاد. وارد یکی از اتاق ها شد و همه جا را گشت؛ اما چیز خاصی که نشانه ای از مرد مجهول به او دهد، آن جا نبود. از جا برخاست و به اتاق بعدی رفت. درب اتاق را گشود و با دیدن اتاق خشکش زد. کاملاً تمیز بود. رویا چراغ قوه را داخل اتاق گرداند. تخت نوی بچه گانه ای یک طرف اتاق قرار داشت. تابلویی هم روی دیوار نصب بود که تصویر مبهمی از یک کودک بود. خواست پا به داخل اتاق بگذارد که صدایی از پشت سرش شنید.

وقتی برگشت در یک لحظه نفهمید چه شد که خودش را بر زمین احساس کرد. سمت راست صورتش بی حس شده بود.

قبل از این که به خودش بیاید، دستی قوی یقه اش را گرفت و او از زمین جدا کرد. رویا هنوز شوکه بود و نمی دانست چه شده است.

با سیلی محکم دومی که به صورتش خورد، دوباره نقش زمین شد. ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شده بود.

ضربه ی نه چندان محکمی به شکمش خورد و او ترسیده در خودش جمع شد.

صدای بم و پرتحکم او را شنید:« تو این جا چه غلطی می کنی؟ کی بهت اجازه داده بیای این جا؟ هان؟»

رویا تنها می گریست و می لرزید؛ اما چیزی نمی گفت. مرد مجهول این جا چه می کرد؟


romangram.com | @romangram_com