#مرد_مجهول_پارت_158
رویا گفت:« خوب، این یه ساعت خیلی قدیمیه. به نظرم باید ارزش زیادی داشته باشه.»
او دستی به پشت ساعت کشید و گفت:« و تو هم از بس کنجکاو بودی، بازش کردی ببینی چیزی هم توش هست یا نه. هوم؟»
رویا دستپاچه خواست چیزی بگوید که او گفت:« منظورم ارزش مادی نبود.»
و دوباره جمله ی قبلش را تکرار کرد:« این ساعت برام خیلی مهمه.»
رویا برای این که از شر مجهولات ذهنی اش خلاصی یابد، با خود گفت:« خوب براش مهم باشه. این الان چه ربطی به من داره که من بخوام ذهنم رو درگیرش کنم؟ ذهن من فقط درگیر اینه که چجوری می تونم از شر خودش خلاص شم.»
اما بعد ذهنش دوباره به سمت آن خانه ی قدیمی رفت. شاید این خانه ارتباطی به مرد مجهول داشت. شاید در قدیم خانه ی خودشان بوده. اگر واقعاً این گونه بود، پس چرا رویا را به آن جا فرستاد؛ اما این چیزی نبود که فکر رویا را از آن خانه جدا کند. وقتی ساعتی در آن خانه بود که برای مرد مجهول مهم بود؛ پس یعنی آن خانه بی ارتباط به مرد مجهول نبود. رویا تمایل شدیدی داشت یک بار دیگر از آن خانه دیدن کند. شاید می توانست نشانی از مرد مجهول بیابد. حالا دیگر مصِر بود که به آن خانه برود؛ اما باید با احتیاط فراوان این کار را انجام می داد. اگر آن خانه واقعاً به مرد مجهول ارتباط داشت، باید خیلی احتیاط می کرد.
***
امروز روز سوم عید بود و رویا هنوز به آن خانه نرفته بود. می خواست شب به آن خانه برود؛ اما می ترسید و همین دلیل تأخیر دو روزه اش بود. ولی تصمیم داشت امشب را به آن خانه برود. باید به شیوه ی خود مرد مجهول، آرام و سایه وار این کار را انجام می داد. وقتی به این فکر می کرد که قرار است شب، وارد خانه ی به آن بزرگی شود، وحشت بر او حاکم می شد؛ اما می خواست حتماً برود. کسی را هم نمی توانست با خود ببرد؛ چون اولاً کسی را نداشت و ثانیاً تنها سمانه بود که او را هم به هیچ عنوان نمی خواست وارد این ماجرا کند. اگر مرد مجهول آن ها را گیر می انداخت، برای سمانه خیلی بد می شد. به اتاقش رفت و مانتو و شلوار مشکی اش را از کمد بیرون آورد. مقنعه ی مشکی و شال مشکی را هم بیرون آورد. با شال می خواست صورتش را بپوشاند. همه را روی تخت گذاشت. فکرش به سمت آن چاقوی ضامن دار رفته بود. برای احتیاط باید آن را هم برمی داشت.
***
مضطرب به اطرافش می نگریست. حالا جلوی درب خانه بود و پشت درختی ایستاده بود.
نگاهی به دروازه انداخت و با خود گفت:« حالا چجوری باید برم تو؟»
دروازه، از میله هایی عمودی تشکیل شده بود. در نقاطی از آن هم طرح هایی وجود داشت. رویا با خود فکر کرد که می تواند از همین طرح ها کمک بگیرد و از دروازه بالا برود. از آن میله های عمودی که نمی شد بالا رفت.
romangram.com | @romangram_com