#مرد_مجهول_پارت_157
رویا به سمت اتاقی حرکت کرد که مرد مجهول آدرسش را داده بود. وارد اتاق شد. از دیدن آن اتاق جا خورد. اتاق کاملاً خالی بود. تنها یک ساعت قدیمی روی دیوار آن خودنمایی می کرد. رویا با دقت به اطراف اتاق نگریست؛ اما هیچ چیز جز آن ساعت داخل اتاق نبود. مرد مجهول این ساعت را می خواست؟
رو به مرد گفت:« می شه این ساعت رو از روی دیوار بردارید؟»
مرد سرش را تکان داد، ساعت را از روی دیوار برداشت و به دست او داد. رویا با دستش خاک روی آن را کمی تکاند. ذهنش به شدت مشغول بود. مرد مجهول این ساعت را می خواست چه کند؟
به پشت ساعت نگاهی انداخت. شاید چیزی داخلش بود که برای او اهمیت داشت. روی زمین نشست و مشغول باز کردن آن شد؛ اما جز قطعات خود ساعت، چیزی داخلش نبود. ساعت را بست و آن را مقابل خود گرفت. ساعت روی یازده و ده دقیقه خوابیده بود. کلافه نفسش را بیرون فرستاد. با خود فکر کرد که مرد مجهول حتماً او را سرکار گذاشته است. شاید هم این یک ساعت قیمتی بود.
بعد با خود گفت:« آخه احمق، از بین این همه وسایل قیمتی، حتماً باید این ساعت رو برداره؟»
یک بار دیگر از اول مرور کرد: یک خانه ی قدیمی، یک اتاق خالی، یک ساعت قدیمی، داخل آن هم خالی بود...
از جا برخاست و با خود گفت:« این ها همه نتیجه می ده که مرد مجهول دیوانه ای بیش نیست. فقط می خواسته من رو سرکار بذاره. اصلاً به من چه این رو می خواد واسه چی.»
خطاب به مرد گفت:« بریم.»
***
رویا با دقت به مرد مجهول که ساعت را به دست گرفته بود، می نگریست.
او شیشه ی جلوی ساعت را گشود، دستی به عقربه های آن کشید و گفت:« این ساعت برای من خیلی مهمه.»
romangram.com | @romangram_com