#مرد_مجهول_پارت_156
رویا متفکر پرسید:« برم به یه خونه ی قدیمی؟»
پس از مکث کوتاهی پرسید:« چی و باید بیارم... راستش من... من اصلاً نفهمیدم چی شد.»
او از جا برخاست، پشت به میز ایستاد و گفت:« اگه تحمل داشته باشی، می گم.»
رویا سکوت کرد و او ادامه داد:« می ری به آدرسی که بهت می دم. آدرس یه خونه ی قدیمیه. کسی هم اون جا زندگی نمی کنه. باید بری و از اون جایی که من بهت می گم، یه شئ رو برام بیاری. این اجباریه. واسه این که مجازاتت نکنم. فهمیدی؟»
رویا با این که ناراضی بود؛ اما گفت:« بله فهمیدم. فقط، جای خطرناکی نیست؟»
او گفت:« کسی رو می فرستم همراهت بیاد. حالا هم می تونی بری خونتون. فردا صبح باید بری اون جا.»
رویا سرش را تکان داد و از آن جا خارج شد.
برای رفتن به آن جا اضطراب داشت. مگر خود مرد مجهول نمی توانست به آن جا برود؟ پس چرا می خواست رویا را به آن جا بفرستد؟
سرش را بین دستانش گرفت. این مرد مجهول هم کارهای عجیب و غریب زیاد می کرد. از داخل خانه ای که خالی بود، برداشتن یک شئ برای مرد مجهول کاری نداشت؛ هدفش از فرستادن رویا به آن جا چه بود؟
***
صبح روز بعد، رویا پس از صحبت با پدر و مادرش از خانه خارج شد. مرد مجهول برای او اتومبیلی را به همراه راننده ای قوی هیکل فرستاده بود. رویا کمی مضطرب بود. نکند مرد مجهول می خواست بلایی سرش بیاورد و آوردن شئ را بهانه کرده بود؟ نه این، شاید کمی احمقانه به نظر می رسید. برداشتن یک شئ که کاری نداشت. آن را برمی داشت و از آن جا خارج می شد. از مجازات هم خلاصی می یافت؛ اما این همه راحتی، به نظرش مشکوک می آمد. به هر حال باید صبر می کرد تا ببیند قرار است چه اتفاقی بیفتد.
مرد، جلوی درب خانه ای بزرگ و ویلایی توقف کرد. اتومبیل را خاموش کرد و به همراه رویا از آن خارج شد. خودش جلوتر رفت و دروازه را گشود. رویا با قدم هایی مردد جلو می رفت و اطراف را می نگریست. مرد هم با فاصله ی دو قدم پشت سر او حرکت می کرد. خانه، بزرگ و متروکه بود. علف های ه*ر*ز دور تا دور خانه را دربرگرفته بود. اگر به آن می رسیدند و کمی آن را بازسازی می کردند، بی نظیر می شد. رویا وارد خانه شد. خاک و تار عنکبوت همه جا را فرا گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com