#مرد_مجهول_پارت_155


حالا دیگر از اتاق بيرون آمده بودند.

رویا که از شدت ترس می لرزید، گفت:« تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید.»

وقتی پاسخی از جانب او نشنید، گفت:« اون دختر بهتون خ*ی*ا*ن*ت کرده بود؛ ولی من که کاری نکردم.»

صدای او را شنید:« فقط یه راه هست که من می تونم کارت رو نادیده بگیرم.»

رویا که خیالش تا حدودی راحت شده بود، با ذوقی که سعی داشت آن را مخفی کند، پرسید:« چه راهی؟»

مرد مجهول سکوت کرد و چیزی نگفت. رویا هم صبر کرد تا او پیشنهاد خود را بگوید. با هم وارد اتاقی شدند که شامل تنها یک میز و یک صندلی بود.

مرد مجهول روی صندلی نشست. رویا از بی ادبی او حرصش گرفته بود. خودش نشسته بود و رویا را سرپا نگه داشته بود.

رویا پوزخندی در دلش زد و با خود گفت:« آخه ایشون رئیسن. باید بشینن تا یه وقت خسته نشن.»

صدای او را شنید:« باید یه کاری برام انجام بدی.»

رویا پرسشگر به او نگریست و پرسید:« چه کاری؟»

او گفت:« باید بری به یه خونه ی قدیمی و یه چیزی رو برام بیاری.»


romangram.com | @romangram_com