#مرد_مجهول_پارت_154
شاید ساعتی نگذشته بود که در باز شد و قامت مردی ظاهر شد. او رو به رویا گفت:« پاشو بیا بیرون.»
رویا مضطرب از جا برخاست و از آن جا خارج شد. مرد او را به سمت راهروی باریکی هدایت کرد و درب اتاقی را گشود. اتاق به کثیفی و تاریکی اتاق قبل نبود؛ اما خیلی خوب هم نبود. او رویا را به داخل اتاق هدایت کرد و در را پشت سر او بست. رویا چشمش به همان دختری که با او در آن اتاق زندانی بود، افتاد. روی صورتش چند زخم خودنمایی می کرد. رویا با نگرانی به او نگریست و نزدیک تر رفت. روی تختی که او خوابیده بود، نشست. دختر در حالی که چشمانش را بسته بود، ناله ای کرد. رویا دستی به موهای او کشید که او چشمانش را گشود.
رویا با نگرانی پرسید:« چیکارت کردن؟»
دختر لبخند کمرنگی زد و با صدای ضعیفی گفت:« چیزی نیست. خوبم. یه خورده تنبیه شدم که اون هم حقم بود. هرکس جای اون بود، رحم نمی کرد و می کشت. اون قلباً آدم مهربونیه؛ ولی خوب، توی کارش جدی و سخت گیره.» سپس افزود:« فکر می کنم تو رو آورده این جا که عبرت بگیری. درست می گم؟»
رویا لبخند مضطربانه ای زد و گفت:« نمی دونم.»
او دوباره چشمانش را بست.
رویا با شنیدن صدای مرد مجهول از جا پرید.
او خطاب به آن دختر گفت:« درد داری؟»
دختر چشمانش را گشود و در جواب او گفت:« این دردها اهمیتی نداره. مهم اینه که شما من رو ببخشید.»
مرد مجهول گفت:« اگه نبخشیده بودمت تو الان زنده نبودی.»
رویا با خود فکر کرد:« من اگه جای این دختر بودم، تا عمر داشتم باهاش حرف نمی زدم، چه برسه به اینکه ازش بخوام من رو ببخشه. واقعا نمی تونم درک کنم.»
او بازوی رویا را گرفت و او را به سمت خود کشید. رویا داشت تعادلش را از دست می داد که دستان قدرتمند او این اجازه را نداد. همان طور که رویا را وادار به حرکت می کرد، زیر گوشش زمزمه کرد:« حالا نوبت تواِ.»
romangram.com | @romangram_com