#مرد_مجهول_پارت_153


دختر در حالی که اشک می ریخت، گفت:« می ترسیدم. اصلاً نمی دونستم باید چیکار کنم. اولین باری بود که توی همچین موقعیتی قرار می گرفتم. قربان تو رو خدا ببخشید.»

مرد مجهول کمی قدم زد؛ سپس گفت:« حرف هات رو باور می کنم؛ ولی تو در هر صورت به من خ*ی*ا*ن*ت کردی و باید مجازات بشی. بعد از اون هم دوباره بر می گردی سر کارت؛ منتهی این بار کاملاً تو رو تحت نظر دارم. فقط کافیه دست از پا خطا کنی، اون وقت من می دونم و تو. فهمیدی چی گفتم؟»

دختر که حالا بلند بلند می گریست، گفت:« بله... بله قربان فهمیدم... فهمیدم.»

او بلندآواز خطاب به شخصی گفت:« بیاید داخل.»

دو مرد وارد شدند و دختر را که هیچ گونه تقلایی نمی کرد، بیرون بردند.

رویا که تا حالا سکوت کرده بود، مضطرب پرسید:« کجا بردنش؟»

مرد مجهول به او گفت:« تو بهتره به فکر خودت باشی.»

رویا ترسیده خودش را جمع کرد و گفت:« من که کاری نکردم.»

او پوزخندی زد و با تمسخرگفت:« پس واسه چی این جایی؟»

رویا با صدایی لرزان گفت:« می خواید با من چیکار کنید؟»

او جوابی به رویا نداد و از آن جا خارج شد. رویا دوباره روی زمین نشست و با خود فکر کرد که اگر پدر و مادرش تماس بگیرند و او جواب ندهد، حتماً آن ها نگران خواهند شد.


romangram.com | @romangram_com