#مرد_مجهول_پارت_152
حالا اشک هایش پشت سر هم می ریختند.
رویا از جا برخاست، نزدیک او نشست و گفت:« مگه چیکار کردی که فکر می کنی می کشتت؟»
دختر در حالی که می لرزید و هق هق می کرد، گفت:«بهش خ*ی*ا*ن*ت کردم... من رو می کشه... اون من رو می کشه.»
رویا او را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت:« آروم باش... بهم می گی چیکار کردی؟»
دختر اشک هایش را پاک کرد و به رویا نگریست. گویی تازه متوجه او شده بود. همان طور که به رویا خیره بود، از او پرسید:« تو رو چرا آوردن این جا؟ تو هم کاری کردی؟»
رویا پاسخ داد:« راستش هنوز خودم هم نمی دونم چرا این جام؛ ولی من هم واسه رئیس کار می کنم. حالا بهم می گی چیکار کردی؟»
دختر غم زده گفت:« مجبورم کردن. به خدا نمی خواستم بهش خ*ی*ا*ن*ت کنم. خیلی در حقم خوبی کرده. من خیلی بهش بدهکارم؛ ولی خدا شاهده مجبور بودم. اون ها تهدیدم کرده بودن. چاره ی دیگه ای نداشتم. چقدر احمق بودم که فکر می کردم از چیزی باخبر نمی شه. می خواستم تا قبل از این که متوجه چیزی بشه خودم همه چیز رو درست کنم؛ ولی نشد، نتونستم. حالا هم خیلی پشیمونم. هر بلایی سرم بیاره حقمه؛ ولی خوب می ترسم.»
این را که گفت، دوباره اشک هایش سرازیر شد.
رویا با یک دست پشت او را آرام آرام مالید و گفت:« اونایی که گفتی کیا بودن؟»
قبل از این که او چیزی بگوید، در باز شد و قامت مرد مجهول ظاهر شد. هر دو ترسیده بودند و آن دختر بیشتر.
او از جا برخاست و ایستاد، سرش را پایین انداخت و با صدای لرزانی گفت:« ببخشید قربان. غلط کردم. به خدا مجبورم کردن. من اصلاً نمی خواستم به شما خ*ی*ا*ن*ت کنم؛ به خدا چاره ی دیگه ای نداشتم. باور کنید.»
مرد مجهول پرسید:« چرا از اول به من نگفتی که اون ها دارن تهدیدت می کنن؟»
romangram.com | @romangram_com