#مرد_مجهول_پارت_151


مرد مجهول گفت:« از این قول ها زیاد دادی.»

سپس بلافاصله خطاب به مرد گفت:« ببرش. اگه سر و صدا کرد، اجازه داری بیهوشش کنی.»

رویا را در حالی که صورتش را اشک در بر گرفته بود، به او سپرد؛ سپس خطاب به رویا گفت:« اون جا می بینمت.»

مرد رویا را سوار اتومبیلی کرد و پس از این که خودش پشت فرمان نشست، حرکت کرد.

رویا که روی صندلی عقب نشسته بود، خودش را به در چسبانده بود. مرد هم در سکوت تنها می راند و به پیش می رفت.

رویا نمی دانست چقدر گذشته است؛ اما اتومبیل متوقف شد و بلافاصله دربی که رویا به آن تکیه داده بود، گشوده شد. رویا با دیدن چند مرد که همه درشت هیکل بودند، قلبش ضربان یافت و در خودش جمع شد. یکی از آن ها بازوی رویا را گرفت و او را از اتومبیل خارج کرد. رویا می دانست تقلا برای فرار، آن هم از بین این همه مرد، بی فایده است.

او را به اتاقی بزرگ و تاریک، با دیوارهای سیاه و کثیف بردند. وقتی در را پشت سر او بستند رویا چشمش به دختری خورد که روی زمین، زانوهایش را در ب*غ*ل گرفته بود و حالا با دیدن رویا سرش را بالا آورده بود.

رویا هم روی زمین نشست و از پرسید:« تو کی هستی؟ تو هم از افراد رئیسی؟»

او که حالا برق اشکی روی گونه اش خودنمایی می کرد، با لحن محزونی گفت:« اون من رو می کشه. می دونم.»

رویا با بهت به او نگریست. مسلماً منظورش مرد مجهول بود. اما این دختر چه کرده بود؟

از او پرسید:« مگه چیکار کردی؟»


romangram.com | @romangram_com