#مرد_مجهول_پارت_150
این جملات را با صدایی لرزان و ضعیف ادا می کرد.
با برداشته شدن قدمی دیگر از جانب او، رویا به سمت در خیز برداشت که دست او دورش حلقه شد و رویا را به سمت خود کشید.
رویا دست و پایی زد و با لحنی ملتمس آمیز گفت:« ولم کنید. تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید. خود شما مگه عصبانی نمی شید؟ خوب من هم عصبانی بودم.»
صدای او را شنید:« یعنی می گی تو هروقت عصبانی باشی، باید یه چیزی به من بگی و من هم کاری باهات نداشته باشم. هان؟»
رویا نمی دانست چه بگوید. ترس، کلمات و جملات را از ذهنش پراکنده کرده بود.
او رویا را به سمت در اتاق برد که رویا در حالی که سعی داشت مقاومت کند، ترسیده گفت:« چیکار می خواید بکنید؟ تو رو خدا ولم کنید.»
مقاومتش فایده ای نداشت.
او رویا را از در ورودی بیرون برد.
رویا چشمش به مرد قوی هیکلی افتاد که داخل حیاط بود.
مرد مجهول خطاب به مرد، گفت:« ببرش به جایی که بهت گفتم.»
رویا در حالی که هنوز در چنگ او اسیر بود، ترسیده تقلایی کرد و گفت:« نه. کجا می خواید ببرید من رو؟ ولم کنید. تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید.»
با نزدیک شدن مرد، اشکش سرازیر شد. به دست مرد مجهول، چنگ زد و در حالی که می گریست، گفت:« خواهش می کنم اذیتم نکنید. قول می دم دیگه سرتون داد نزنم. قول می دم.»
romangram.com | @romangram_com