#مرد_مجهول_پارت_149
رویا نگاهی به اطرافش انداخت و برخود لرزید. اگر واقعاً می آمد چه؟
با صدایی که سعی داشت لرزشش را مخفی کند؛ اما موفق نبود، گفت:« شما نباید بی اجازه بیاید توی خونه ی من.»
صدای پر تمسخر او را شنید:« زنگ بزنم خوبه؟» رویا که حالا بغضی هم چاشنی صدای لرزانش شده بود، گفت:« دست از سرم بردارید. من رو از سفرم انداختید، حالا هم دارید تهدیدم می کنید؟»
این را گفت و گوشی را گذاشت.
دو قاشق از غذایی را که درست کرده بود، خورد و به اتاقش رفت. در ورودی و پنجره ها را قفل کرده بود و تمام پرده ها را هم کشیده بود. مشغول مطالعه ی کتابی شد و رفته رفته چشمانش سنگین شد. کتاب را بست و روی تخت دراز کشید. کمی خواب برای اعصاب تشنج یافته اش مفید بود.
پس از ساعتی چشمانش را گشود. کش و قوسی به خودش داد و روی تخت نشست. احساس کرد چیز عجیبی دیده است. با ترس سرش را به سمت چپش برگرداند. از ترس جیغی کشید و عقب رفت. این قامت سیاه پوش مرد مجهول بود که روی تک صندلی اتاقش، دست به سینه نشسته بود.
او در همان حالتی که بود، گفت:« انتظار دیدن من رو نداشتی؟ چرا؟ من که گفته بودم میام.»
رویا که از شدت ترس زبانش بند آمده بود و بدنش می لرزید، از روی تخت برخاست و تا آن جا که می شد، از او دور شد. هنوز در بهت حضور او در این جا بود و ذهنش او را یاری نمی کرد. او از روی صندلی برخاست که رویا جیغ دیگری کشید و خودش را در کنج دیوار، جمع کرد.
او روی تختش نشست و کتابی را که رویا قبل از خواب آن را مطالعه می کرد، برداشت. کمی آن را ورق زد و خطاب به رویا گفت:« کتاب جالبیه. من قبلاً خونده بودمش.»
وقتی سکوت رویا را دید، به سمت او که با رنگی پریده در کنج دیوار ایستاده بود، چرخید. از جا برخاست، تخت را دور زد و با فاصله از او ایستاد؛ سپس گفت:« خیلی جالبه. آدم فکر نمی کنه تو همون آدم بلبل زبون دو ساعت پیش باشی. بیشتر بهت می خوره یه دختر کوچولوی بی گ*ن*ا*ه ترسو باشی.»
او یک قدم به جلو برداشت که زبان رویا باز شد:« واسه چی اومدید این جا؟ حق نداشتید بدون اجازه بیاید... برید بیرون.»
romangram.com | @romangram_com