#مرد_مجهول_پارت_148

این را گفت و قطع کرد.

از جا برخاست و دوباره به آشپزخانه رفت. دو ساعتی را در آشپزخانه مشغول بود و بعد هم تا جا افتادن غذا، از آن جا خارج شد و جلوی تلویزیون نشست.

تا ظهر، دوبار دیگر مادرش با او تماس گرفته بود و جویای حالش شده بود. براس سومین بار تلفن زنگ خورد.

رویا لبخندی زد و گفت:« از دست این مامان. هنوز یه ساعت هم از آخرین تماسش نگذشته.»

با همان لبخندی که بر لبش نشسته بود، تلفن را جواب داد:« بله؟»

- سلام

این صدای مادرش نبود. صدای بم و کلفت مرد مجهول بود. لرزی عصبی بدنش را فرا گرفت. نمی دانست حرصش را چگونه خالی کند.

دوباره صدای او را شنید:« اگر همون دیشب که باهات تماس گرفته بودم، جوابم رو می دادی و بهم می گفتی که داری می ری مسافرت، حالا این وضع پیش نمی اومد. تو به خاطر لجبازی خودت نرفتی مسافرت نه به خاطر من.»

رویا با غیظ گفت:« تو تهدیدم کردی.»

او گفت:« اگه اون موقعی که سرم داد زده بودی، تنبیهت می کردم، حالا جرئت نمی کردی با من این طوری حرف بزنی. اون از صبحت که جیغ کشیدی، این هم از الان که با این لحن با من صحبت می کنی.»

رویا با تمسخر گفت:« آخ ببخشید قربان، بهتون برخورد؟»

او با لحنی که تهدید در آن نهفته بود، گفت:« خونه تنهایی. نه؟ به نظرت اومدن توی خونتون و رسیدن به حسابت، برای من کاری داره؟»

romangram.com | @romangram_com