#مرد_مجهول_پارت_147
کانال تلویزیون را عوض کرد و برای تهیه ی ناهار به آشپزخانه رفت. سخت ترین غذایی را که بلد بود، انتخاب کرد و مشغول شد. می خواست مدت زمان بیشتری را مشغول باشد.
با زنگ خوردن دوباره ی تلفن، نگاهی به آن انداخت و گفت:« چقدر طرفدار پیدا کردم امروز!»
سپس دستش را شست و به سراغ تلفن رفت.
جواب داد:« بله.»
با شنیدن صدای آقای سهرابی که سلام کرد، سکوت کرد و چیزی نگفت.
دوباره صدای او را شنید:« الو؟ رویا؟ صدام رو می شنوی؟»
رویا با اکراه پاسخ داد:« بله.»
او گفت:« پس چرا حرف نمی زنی دختر خوب؟»
رویا اخم هایش را درهم فرو برد و با لحن تندی پاسخ داد:« باید باهاتون حرف هم بزنم؟ حتماً باید بهش می گفتید که دارم می رم مسافرت؟ حالا خیالتون راحت شد مسافرتم بهم زهر شد و نرفتم؟ حالا شما و اون رئیستون از این که تونستید حرفتون رو به کرسی بنشونید، جشن بگیرید و شاد باشید.»
صدای متعجب او را شنید:« چی داری می گی دختر؟ درسته، من بهش خبر دادم؛ ولی اصلاً قرار نبود که تو نری. من فقط بهت گفتم بهش بگو که داری می ری. بهت گفت اجازه نمی دم بری؟»
رویا پوزخندی زد و گفت:« برید از خودش بپرسید چی گفته.»
romangram.com | @romangram_com