#مرد_مجهول_پارت_146

رویا گفت:« برید دیگه دیر شد.»

مادرش گفت:« آخه من چجوری تو رو تنها بذارم؟»

رویا گفت:« مامان جان مگه من بچه ام؟ می خواید جا بمونید؟ برید دیگه.»

هردو ناراضی رویا را ب*و*سیدند و از آن جا خارج شدند.

وقتی صدای بسته شدن دروازه آمد، رویا گلدان کنار تختش را برداشت و با حرص به دیوار کوبید؛ سپس فریاد زد:« خدا لعنتت کنه عوضی.»

با زنگ خوردن گوشی اش، ساکت شد و به آن نگریست؛ سپس دیوانه وار از جا برخاست. با دیدن شماره ی نیفتاده، تماس را برقرار کرد و جیغ کشید:« خدا لعنتت کنه عوضی که عید رو بهم زهر کردی. خدا لعنتت کنه.»

این را گفت و گوشی اش را خاموش کرد. ضربان قلبش بالا رفته بود و مغزش در حال انفجار بود. می دانست با این رویه حتماً سکته خواهد کرد. روی تخت نشست و سعی کرد به خود آرامش دهد. دلش می خواست کنار پدر و مادرش باشد؛ اما حالا تنها بود. به سمانه هم نمی توانست زنگ بزند؛ چون او هم حالا در کنار خانواده اش بود.

برای این که خود را سرگرم کند، از جا برخاست و از اتاقش خارج شد. تلویزیون را روشن کرد و به آشپزخانه رفت. چای دم کرد و برای خودش میز صبحانه ی شاهانه ای را چید؛ سپس مشغول خوردن شد. اما ناگهان بغض کرد و لقمه اش را روی میز قرار داد. دلش برای زیارت حرم آقا و بودن با پدر و مادرش می رفت. ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شد؛ اما سریع آن ها را پاک کرد و دوباره مشغول خوردن شد. لقمه ها را به زور فرو می داد و سعی می کرد به روی خود نیاورد.

بعد از خوردن صبحانه، در حالی که شعری را زیر لب زمزمه می کرد، میز را جمع کرد و از آشپزخانه خارج شد. تلفن خانه زنگ خورد. گوشی را برداشت و جواب داد:« بله؟»

سمانه پشت خط بود. عید را به او تبریک گفت و پس از کمی صحبت با او قطع کرد. خواست از جا برخیزد که دوباره تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و این بار با شنیدن صدای مادرش لبخندی بر لب آورد.

به او گفت:« شما هنوز نرفته دلتون واسم تنگ شد؟»

مادر بود و نگران تنها فرزندش. پس از این که خیالش از بابت او راحت شد، قطع کرد.

romangram.com | @romangram_com