#مرد_مجهول_پارت_145
او می گفت:« پاشو رویا جان. پاشو مادر داره دیرمون می شه.»
رویا چشمانش را بست و دوباره باز کرد؛ سپس گفت:« من نمیام.»
مادرش متعجب به او و سپس به چمدانش نگریست. دوباره به سمت رویا برگشت و گفت:« چرا مادر؟ تو که ساکت رو هم جمع کردی. مگه می شه تنها توی خونه بمونی؟»
رویا لبخند خسته ای زد و گفت:« چرا نمی شه مامان جان؟ من حالم مناسب سفر نیست. نمی تونم بیام.»
مادرش که هنوز قانع نشده بود، پدرش را صدا زد و قضیه ی نیامدن رویا را به او گفت.
او گفت:« چرا حالت خوب نیست بابایی؟ چت شده؟»
رویا گفت:« از دیشب تا حالا جونم درد می کنه. باور کنید نمی تونم بیام.»
از این که به پدر و مادرش دروغ می گفت، ناراحت و شرمنده بود. در دلش مرد مجهول را مرتب لعنت می کرد.
مادرش ناامیدانه رو به پدرش گفت:« پس ما هم نریم. بدون رویا کجا پاشیم بریم؟»
رویا سریع گفت:« نه مامان این چه حرفیه؟ می دونین از کی دو نفری نرفتین مسافرت؟ شما زن و شوهرید خودتون پاشید برید. من هم خودم رو سرگرم می کنم. لازم نیست نگران من باشید. خوب؟»
هردو مردد بودند.
romangram.com | @romangram_com