#مرد_مجهول_پارت_144
رویا با غیظ از جا برخاست و گفت:« اون توی زندگی من هیچ کاره است. شاید به زور تونسته باشه من رو وادار به همکاری کنه؛ ولی من به هیچ وجه اون رو رئیس خودم نمی دونم و ازش اجازه هم نخواهم گرفت.»
این را گفت و سریع از آن جا خارج شد. وسایلش را جمع کرد و از شرکت هم خارج شد. اجازه از مرد مجهول! خنده دار بود. می مرد هم از او اجازه نمی گرفت.
به خانه بازگشت و برای جمع کردن وسایلش به اتاقش رفت. دو تا کتاب هم برای مطالعه داخل چمدان کوچکش قرار داد.
گوشی دومش زنگ خورد که رویا پوزخندی زد. آقای سهرابی چه زود به او خبر داده بود. برای این که مجبور نباشد با او همکلام شود و به قول آقای سهرابی از او اجازه بگیرد، گوشی را خاموش کرد و داخل کشو قرار داد. قصد نداشت آن را با خود ببرد. مگر دیوانه بود!
پس از جمع کردن وسایلش، روی تخت دراز کشید و نفس عمیقی کشید. ذوق عجیبی داشت. مدت زیادی بود که به مسافرت نرفته بود. دلش می خواست این چند روز را خوش بگذارند و به هیچ چیز و هیچ کس هم فکر نکند.
با خوشحالی غلتی زد که گوشی خودش زنگ خورد. با تعجب نیم خیز شد. مرد مجهول شماره ی خودش را هم داشت. چرا این را فراموش کرده بود؟
از جا برخاست و نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت. بله خودش بود؛ چون شماره نیفتاده بود. باید جواب می داد؟ نمی توانست م*س*تقیم به او بگوید که دلش نمی خواهد از او اجازه بگیرد. درگیر فکر کردن بود که تماس قطع شد و پیامکی برایش آمد. با قلبی ضربان یافته، پیام را گشود.
نوشته شده بود:« می خوای عید رو خوش بگذرونی؟ مشکلی نیست. ولی دوستت چی؟...»
رویا چند بار جمله ی او را خواند. منظورش از جمله ی آخر چه بود؟! دوستش؟ خوب مسلماً منظورش سمانه بود. یعنی... یعنی... نــه. به سرعت شماره ی آقای سهرابی راگرفت که خاموش بود. نزدیک بود سکته کند. با سمانه چکار داشت؟ نامردی بود که او را با تنها دوستش تهدید کند. به تکاپو افتاده بود. چه باید می کرد؟ مرد مجهول بلایی بر سر سمانه نیاورد؟
م*س*تأصل روی تخت نشست. به سفر نمی رفت. برای نجات جان سمانه به سفر نمی رفت؛ اما او که تا دیشب داشت از ذوق و شوق می مرد، حالا به پدر و مادرش چه می گفت؟ نمی توانست با مرد مجهول تماس بگیرد و از او اجازه بگیرد؛ به همین دلیل نمی رفت.
تا صبح اشک ریخت و برای یک لحظه هم نخوابید.
برای نماز صبح از جا برخواست و بعد از خواندن نماز، کمی خوابید. با صدای مادرش چشمانش را گشود.
romangram.com | @romangram_com