#مرد_مجهول_پارت_143


پدر و مادرش برای عید، برنامه ی سفر گذاشته بودند. آن ها تصمیم گرفته بودند، عید را در مشهد بگذرانند و رویا هم مخالفتی نداشت. بعد از گذراندن این همه تنش، حالا به آرامش نیاز داشت.

***

صبح روز بعد به شرکت رفت. امروز آخرین روزی بود که در شرکت بود. بعد از آن تا پنجم عید تعطیل بودند که او می خواست با خانواده اش به مشهد برود.

برای خداحافظی و تبریک پیشاپیش عید، به اتاق آقای سهرابی رفت.

او هم متقابلاً عید را به رویا تبریک گفت؛ اما در جواب خداحافظی او یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:« چرا خداحافظی می کنی؟ شاید شرکت تعطیل باشه؛ ولی من و تو که باز همدیگر رو می بینیم.»

رویا پرسشگر و متعجب به او نگریست و گفت:« همدیگر رو می بینیم؟» سپس لبخندی زد و گفت:« نه نمی بینیم. من و خانواده ام داریم می ریم مسافرت.»

او خودش را جلو کشید و پرسید:« بدون اجازه ی رئیست؟»

رویا با حفظ لبخندش، پاسخ داد:« شرکت که تعطیله...»

او حرفش را برید و گفت:« رئیست توی شرکت منم، درست؛ ولی منظور من مرد مجهول بود.»

رویا اخم هایش را درهم فرو برد و گفت:« منظورتون چیه؟ من واسه این که با خانواده ام برم مسافرت، باید از اون اجازه بگیرم؟»

او خونسردانه سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.


romangram.com | @romangram_com