#مرد_مجهول_پارت_142
صدای او را شنید:« یه بلاهایی هم باید سر تو بیارم تا دیگه جلوی من صدات رو بالا نبری.»
رویا بهت زده به او نگریست. سپس بریده بریده گفت:« خ... خوب من... م... من عصبانی بودم... یعنی...» سپس م*س*تأصل نالید:« حالا این بارو ببخشید دیگه.»
او گفت:« این بارو نمی بخشم تا حساب کار دستت بیاد.»
رویا که داشت به گریه می افتاد، گفت:« قول می دم دیگه تکرار نشه.»
او چیزی نگفت و رویا ترسیده و مضطرب خودش را جمع کرد.
مرد مجهول نزدیک خیابانی توقف کرد و رو به رویا گفت:« پیاده شو. بقیه اش رو خودت باید بری.»
رویا نگاهی به اطرافش انداخت و پیاده شد. به محض بسته شدن در، او به سرعت حرکت کرد و از آن جا دور شد.
رویا قدم زنان به سمت خانه حرکت کرد. راه زیادی نمانده بود. همان طور که به صحبت های مرد مجهول و زندگی دنا فکر می کرد، به خانه رفت.
***
عینک مطالعه اش را به چشمانش زده بود و مشغول مطالعه بود. با دیدن جمله ی:« مجهولات زیادی در ذهن این دانشمند بود.» مرد مجهول را به خاطر آورد. او که بود؟ چطور ممکن بود کسی او را نشناسد؟ حتی اگر هم کسی او را نمی شناخت، مسلماً آقای سهرابی او را می شناخت. با شناختی که از او پیدا کرده بود، می دانست محال است هویت واقعی او را لو دهد. چرا حداقل خودش را به افراد گروهش نشان نمی داد؟
رویا کلافه نفسش را بیرون فرستاد و با خود زمزمه کرد:« چه اهمیتی داره اون کیه؟ مهم اینه که زورگواِ و نمی خواد دست از سر من برداره.»
صدای مادرش را شنید که او را صدا می زد. کتابش را بست و از اتاق خارج شد.
romangram.com | @romangram_com