#مرد_مجهول_پارت_141


دستی دور بازویش حلقه شد و او را متوقف کرد.

رویا برگشت و فریاد زد:« ولم کن... ولم کن دیگه نمی خوام ببینمت. خسته ام کردی. خسته شدم. تا کی ساکت بمونم؟ هان؟»

او بازوی دیگر رویا را هم گرفت، او را به خود نزدیک کرد و گفت:« هیس. داد نزن. خودت بریدی و دوختی و حالا هم داری می ری؟ کی گفته جون تو بی ارزشه؟ تو یکی از افراد گروه منی؛ پس نمی تونی بی ارزش باشی. این رو خوب تو گوشت فرو کن. این از این؛ ولی اون دختر، حتی اگه یک درصد هم احتمال داشت که می تونست بیاد، می آوردمش. تو که وضعیت زندگی اون رو نمی دونی. نمی دونی چه بلاهایی سرش اومده. نمی دونی با وجود دو تا بچه و مادر مریضش چند روز توی بیمارستان روانی بستری بوده. تو اگه شاهد تمام این ها بودی، امروز با پای خودت میومدی و به جای اون خودت رو جا می زدی. و اما اون مردک، بخاطر ک*ث*ا*ف*ت کاری هاش بلایی سرش آوردم که تا عمر داره فراموش نکنه. اون دستی هم که به تو دست زد رو سوزوندم. فهمیدی؟»

رویا بهت زده به صورت پوشیده شده ی او می نگریست. دستش را سوزانده بود؟! رویا با ترس آب دهانش را فرو داد و کمی خودش را از او دور کرد. فکرش هم لرزه به اندامش می انداخت. او رویا را به سمت اتومبیل برد و رویا هم بدون مقاومت سوار شد.

همان طور که به خیابان ها می نگریست، صدای او را شنید:« این دختر پانزده سالش بود که با یه پسر بیست و پنج ساله ازدواج می کنه. این دو تا خیلی عاشق هم بودن و به عبارتی جونشون رو واسه هم می دادن. تا این که یه روز این دختر، به همراه شوهرش می ره تا واسه یه بار هم که شده محل کارش رو ببینه، آخه شوهرش هیچ وقت بهش اجازه نمی داده بره اون جا، دلایل خودش رو داشته. صاحب کارش که اون روز رو هم میاد واسه سرکشی، این دختر رو می بینه. کلی سر شوهرش داد و بیداد می کنه که چرا بدون اجازه ی اون این کارو کرده. دختره هم واسه این که شوهرش از توبیخ نجات پیدا کنه خودش وساطت می کنه و براش توضیح می ده. خلاصه اون هم قبول می کنه و می ره. یه مدت می گذره و این دختر بچه ی دومش رو هم حامله بوده. زنگ خونشون رو می زنن و این دختر هم که خودش تنها توی خونه بوده، در رو باز می کنه. از دیدن صاحب کار شوهرش جا می خوره. اون هم سلام و احوالپرسی می کنه و یه جعبه ی کوچیکی رو می ده دست این دختر. بعد هم می ذاره و می ره. دختر هم می ره توی خونه و جعبه رو باز می کنه. توش یه پاکت نامه بوده. بازش می کنه و از دیدن نامه ی عاشقانه ای که توش بوده و از طرف همین مرد هم بوده تا مرز سکته پیش می ره. مرد بهش وعده های آن چنانی داده بود که تو از شوهرت طلاق بگیر و من فلان کارو برات می کنم و فلان زندگی رو برات درست می کنم و از این مزخرفات. فکر می کنی حالا واقعاً عاشق این دختر بوده؟ معلومه که نه. وگرنه چشم به یه زن شوهردار با یه بچه و یه بچه ی توراهی نمی دوخت. فقط از سر ه*و*سش بوده.

این دختر هم که خیلی ترسو بوده، این ماجرا رو برای شوهرش تعریف نمی کنه و نامه رو نابود می کنه. کلی هم واسه نگفتن این موضوع به شوهرش وجدان درد داشته؛ ولی پیش خودش یه حساب و کتاب هایی می کنه و به شوهرش نمی گه که اشتباهش هم همین جا بود. تا به دنیا آوردن بچه اش توی اون ساعت هایی که شوهرش نبوده، براش نامه و گل می اومده. این دختر هم از ترس حرف مردم و آبروریزی چیزی به کسی نمی گه. حتی به پدر و مادرش. چون اون ها شهرستان زندگی می کردن و پیر هم بودن. خلاصه با به دنیا اومدن بچه اش و خوشحالی حاصل از اون، همه چیز رو فراموش می کنه. یکی دوماه بعد زنگ خونشون رو می زنن. اون هم در رو باز می کنه و اون مرد رو پشت در می بینه. می خواد درو تو صورتش ببنده که مرد به زور وارد خونش می شه، دهنش رو می گیره و اون رو می بره داخل. بعدش هم که...»

مرد مجهول دیگر ادامه نداد. رویا بهت زده به نیم رخ پوشیده شده ی او می نگریست. هنوز قدرت حرف زدن پیدا نکرده بود.

او ادامه داد:« این دختر افسرده می شه و شوهرش هم پیگیر می شه که چه اتفاقی برای این دختر افتاده. اون هم توی یکی از کاب*و*س هاش همه چیز رو لو می ده. شوهرش دیوونه می شه و می ره سراغ اون عوضی. اون هم که دارو دسته اش مراقبش بودن، نمی ذارن کاری از پیش ببره و حتی بهش چاقو هم می زنن. اون هم چند ضربه. این پسر بیچاره می میره و دنا هم که خودش رو مقصر مرگ شوهرش می دونسته دست به خودکشی می زنه؛ اما موفق نمی شه. بعد از اون هم دیگه تو حال خودش نبوده. مرتب گریه و جیغ و داد می کرده که مجبور می شن اون رو توی بیمارستان روانی بستری کنن. دو سال اون جا می مونه. به قول مادرش به عشق بچه هاش خوب می شه و برمی گرده خونه؛ منتهی خونه ی پدر و مادرش. حالا هم به زور خودش رو سرپا نگه داشته تا بتونه از بچه ها و مادرش مراقبت کنه. این مردی که امروز دیدی پسر همون پدر بود که مثل پدرش عوضی و ک*ث*ا*ف*ت دراومده. یه خرابکاری هایی هم می کرده. وقتی ماجرای پدرش رو می فهمه چون مثل اون مریض روانی بوده، دنبال دنا می گرده؛ ولی نمی تونه پیداش کنه. من هم طبق نقشه ای که داشتم قول دنا رو بهش دادم تا بتونم به یکسری از مدارک دست پیدا کنم. مدارکی که هیچ کس جز خودش از جای اون ها خبر نداشته. حالا من اون مدارک رو با همکاری تو دارم و اون مرد رو هم به سزای کارهاش رسوندم.»

رویا که از ماجرای دنا متأثر شده بود و بغضی گلویش را می فشرد، با صدای ضعیفی پرسید:« اون عوضی چه بلایی سرش اومد؟»

مرد مجهول گفت:« توی یه تصادف هولناک به درک واصل شد تا توی اون دنیا به سزای کارهاش برسه.»

رویا آب دهانش را به سختی فرو داد تا بغضش را فرو دهد. چه آدم های کثیفی پیدا می شدند که حتی به یک زن شوهردار، با دو بچه هم رحم نمی کردند. دنای بیچاره چه کشیده بود؛ هم از این ماجرا و هم از مرگ شوهرش!


romangram.com | @romangram_com