#مرد_مجهول_پارت_140

رویا پرسید:« یعنی من اگه بپرسم شما جواب می دید؟»

او گفت:« راجع به این مأموریت هر سوالی داری بپرس.»

رویا بلافاصله پرسید:« دنا کیه؟»

او پاسخ داد:« دختریه که تو امروز به جای اون ایفای نقش کردی.»

رویا اخم هایش را درهم فرو برد و متفکر گفت:« یعنی من رو به جای اون، جا زدید؟ ولی چرا؟ خودش کجاست؟»

او پاسخ داد:« یه جای امن.»

رویا از پاسخ او حرصش گرفته بود. با غیظ گفت:« یعنی اون رو نگه داشتین یه جای امن و من رو آوردید به جای اون تا...»

از شدت حرص به نفس نفس افتاده بود و نمی توانست ادامه دهد.

او گفت:« آروم باش دختر جون. نمی تونستم اون رو بیارم. اون دختر تقریباً هم سن و سال تواِ و دوتا بچه داره. شوهرش فوت کرده و مادرش هم مریضه. نمی تونستم بکشونمش این جا.»

رویا در حالی که اشکش سرازیر شده بود، گفت:« چه دلایل خوبی واقعاً! مگه نگفتید همه اش یکی دو ساعته؟ یکی دوساعت نمی تونست بیاد؟ باید حتماً من رو می بردید؟ باید حتماً من رو توی اون وضعیت قرار می دادید؟ که اون ک*ث*ا*ف*ت بیاد و به من دست بزنه؟ جون من اینقدر بی ارزش بود؟»

سپس بلند بلند گریست.

مرد مجهول اتومبیل را متوقف کرد و رو به او نشست. قبل از این که چیزی بگوید، رویا درب اتومبیل را گشود و از آن خارج شد. با قدم هایی تند و سریع می خواست تا آن جایی که می تواند از او دور شود. نمی توانست این ظلم را هضم کند.

romangram.com | @romangram_com