#مرد_مجهول_پارت_139


بیشتر طعنه داشت تا سوال.

رویا تکانی به دستش داد و با غیظ گفت:« یه جایی که دیگه شما رو نبینم.»

او پوزخندی زد و با تمسخر گفت:« امتحان کن ببین می تونی؟»

رویا گفت:« معلومه که می تونم. حاضرم برم جهنم ولی دیگه شما رو نبینم.»

قبل از این که او چیزی بگوید، زمزمه وار گفت:« همین امشب خودم رو می کشم.»

به هیچ وجه قصد این کار را نداشت. اصلاً دلش نمی خواست به خاطر مرد مجهول تا ابد در جهنم باشد.

مرد مجهول پس از ل*خ*تی سکوت، بازوی رویا را کشید و او را وادار به حرکت کرد؛ سپس گفت:« هوای این جا خفه بوده مغزت تکون خورده. بریم بیرون تا یه هوایی به سرت بخوره و عقلت بیاد سر جاش.»

رویا چیزی نگفت و به همراه او از آن جا خارج شد.

***

در طی مسیر، رویا سکوت کرده بود و این گویی برای مرد مجهول عجیب بود؛ چون خودش گفت:« نمی خوای چیزی بپرسی؟»

رویا با خود گفت:« تکلیفش با خودش مشخص نیست. می پرسم، می گه این قدر سوال نپرس، نمی پرسم، می گه چرا سوال نمی پرسی.»


romangram.com | @romangram_com